گنجور

 
قطران تبریزی
 

هرگه که من بزلف وی اندر نگه کنم

شادی و خرمی ز دل خویش برکنم

گردد روان سرشگم و گردد طپان دلم

گردد نژند جانم و گردد نوان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

بر خویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم

گاهش بروی بر نهم و گه بدیدگان

گاهش هزار بوسه بیک موی بر زنم

بیهش بیوفتم که شبی دیده باشمش

در بیهشی کجا بوم از دست بفکنم

بی تو بزلف تو نتوانم نهاد دل

بی تو چو موی گردم گر سنگ و آهنم

تا حربگاه مسکن و مأوای او شده است

زندان شده است زانده آن ماه مسکنم

از هجر آن چو لاله اردیبهشت روی

من روزها بزاری چون ابر بهمنم

ایدوستر ز جان و جهان تا برفته

از درد و غم بکام بداندیش دشمنم

تا جعد تو بمشک کنارم بیاگند

هر شب ز دیده جامه بلؤلؤ بیاگنم

اندر جهان بعشق پراکنده نام من

از بس که خون دیده برخ بر پراکنم

ای روشنائی دل تا دوری از برم

تاری شده است از غم این چشم روشنم