گنجور

 
سعیدا
 

به یاد روی تو خورشید را نظاره کنم

خیال چشم تو را روز و شب چه چاره کنم

چو بحر و گوهر یکدانه گر به کف آیی

تو را کشم به میان، خویش را کناره کنم

گذارم آن قدر ای چرخ، داغ بر سر داغ

که آفتاب و مه و اختر و ستاره کنم

چه شد که کشت مرا امشب از جفا چون شمع

شبی دگر چو شود زندگی دوباره کنم

به صد دلیل حسد می برند بدخواهان

شرر مثال اگر جا به سنگ خاره کنم

عبادت صنمی می کنم که می داند

اگر به گوشهٔ [ابروی] دل اشاره کنم

زیاده می شودم همچو گل پریشانی

اگر هزار گریبان خویش پاره کنم

سیاه بختی ذاتی نمی رود از من

چو ماهتاب اگر کار صد ستاره کنم

اگر نهند سعیدا میان تابوتم

ز شوخ چشمی خود خواب گاهواره کنم