گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲

 

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقشرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به بادگر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدندر خون دل نشسته چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۶

 

برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریمبزم شهنشه‌ست نه ما باده می خریم
بحری است شهریار و شرابی است خوشگواردرده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
خورشید جام نور چو برریخت بر زمینما ذره وار مست بر این اوج برپریم
خورشید لایزال چو ما را شراب داداز کبر در پیاله خورشید ننگریم
پیش آر آن شراب خردسوز دلفروزتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۷

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توستبازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷

 

دیریست تا ز دست غمت جان نمی‌بریموقتست کز وصال تو جانی بپروریم
نه‌نه، چه جای وصل؟ که ما را ز روزگاراین مایه بس که: یاد تو در خاطر آوریم
آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیده‌ایدر سایهٔ تو هم نگذارد که بنگریم
عیدیست هر به ماهی اگر ابروی تراهمچون هلال عید ببینیم و بگذریم
روزی به بزم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
هر ساعت از غمان تو آشفته دل‌تریم
لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری
ما در غم فراق تو مجنون دیگریم
ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست
یک دست بر دلیم و دگردست بر سریم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۸

 

بگذار تا به گلشن روی تو بگذریم
در باغ وصل از گل روی تو برخوریم
باشد اسیر چشم گدایان پادشاه
بردار پرده تا که رخت سیر بنگریم
کوری دیده گو بشکن حور پای ما
اگر سر بغرف هاش چو طوبی در آوریم
در خلوتی که ثانی اثنین آن صباست
خود را ز خیل رابعهم نیز نشمریم
ای باد اهل روضه زحسرت بسوختند
دیگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۱

 

ساقی بیار شیشه می تا به هم خوریم
کز چرخ شیشه باز جگر خون چو ساغریم
کشتیست جام باده و غم بحر پر ز موج
کشتی روانه ساز کزین ورطه بگذریم
م طرب طلب کنیم و به بزم آوریم چنگ
ور چنگمان بدست نیاید نی آوریم
رند شرابخانه به سر می برد سبو
ما هم بر آن سریم که با او به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۷

 

ما با غم تو خرم و آسوده خاطربم
زآن لب به کام ما شکری نی و شاکریم
غایب نه ز چشم جهان بین ما چو نور
ا نو حاضری همیشه و ما با تو ناظریم
نظارگی به حیرته از آن صورتست و ما
حیران جان نگاری کلک مصوریم
زآن دم که نام جام بر آن لب نهاده اند
آن را که نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی