گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵

 

هر روز بامداد به آیین دلبریای جان جان جان به من آیی و دل بری
ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنیوی روی من گرفته ز روی تو زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهیاکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نوچون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶

 

شد جادوی حرام و حق از جادوی بریبر تو حرام نیست که محبوب ساحری
می‌بند و می‌گشا که همین است جادویمی‌بخش و می‌ربا که همین است داوری
دریا بدیده‌ایم که در وی گهر بوددریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بالافسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می‌خردای عاشقان کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷

 

هر روز بامداد درآید یکی پریبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتیور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منمور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفیور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمیمحتاج آفتابی گر صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸

 

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگریوز شور خویش در من شوریده ننگری
بر چهره نزار تو صفرای دلبری استتا خود چه دیده‌ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهینی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمانخورشیدوار پرده افلاک می‌دری
جانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۱

 

ای عشق پرده در که تو در زیر چادریدر حسن حوریی تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جان‌هادر گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگرصد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بیندر هم ببسته موسی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۲

 

ای بس فراز و شیب که کردم طلب گریگه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری
گه در زمین خدمت چون خاک ره شدمبر چرخ روح گاه دویدم باختری
گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بارگه سر دل بجسته و گه سر دلبری
بر کوه طور طالب ارنی کلیم واروز خلق دررمیده به عالم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۴

 

بزم و شراب لعل و خرابات و کافریملک قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دلپذیر نیستزیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبریمریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیزتا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کندبازار تنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۶

 

سیمرغ و کیمیا و مقام قلندریوصف قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دل پذیر نیستزیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بی‌چون بود مقیمخالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر توییچون آب در سبویی کلی ز کل پری
از خود به خود سفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۳

 

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذریآن جا که باد زهره ندارد خبر بری
ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنمپیغام دوستان برسانی بدان پری
آن مشتری خصال گر از ما حکایتیپرسد جواب ده که به جانند مشتری
گو تشنگان بادیه را جان به لب رسیدتو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری
ای ماه روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۱

 

رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوری
فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسدکز هر چه در خیال من آمد نکوتری
مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشتتا ظن برم که روی تو ماه است یا پری
تو خود فرشته‌ای نه از این گل سرشته‌ایگر خلق از آب و خاک تو از مشک و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۴

 

کس درنیامدست بدین خوبی از دریدیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
خورشید اگر تو روی نپوشی فرورودگوید دو آفتاب نباشد به کشوری
اول منم که در همه عالم نیامده‌ستزیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبرده‌ام به خرابات عشق راهامروزم آرزوی تو درداد ساغری
یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهانیا هست و نیستم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۸

 

هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذریبار دوم ز بار نخستین نکوتری
انصاف می‌دهم که لطیفان و دلبرانبسیار دیده‌ام نه بدین لطف و دلبری
زنار بود هر چه همه عمر داشتمالا کمر که پیش تو بستم به چاکری
از شرم چون تو آدمیان در میان خلقانصاف می‌دهد که نهان می‌شود پری
شمشیر اختیار تو را سر نهاده‌امدانم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز

 

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگریدرویشی اختیار کنی بر توانگری
ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسدتو نیز با گدای محلت برابری
گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنندنوبت به دیگری بگذاری و بگذری
دنیا زنیست عشوه‌ده و دلستان ولیکبا کس به سر همی نبرد عهد شوهری
آهسته رو که بر سر بسیار مردمستاین جرم خاک را که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۲

 

غماز را به حضرت سلطان که راه داد؟همصحبت تو همچو تو باید هنروری
امروز اگر نکوهش من کرد پیش توفردا نکوهش تو کند پیش دیگری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » بام شکسته

 

بادی وزید و لانهٔ خردی خراب کردبشکست بامکی و فرو ریخت بر سری
لرزید پیکری و تبه گشت فرصتیافتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری
از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهرویاز دستبرد حادثه‌ای، بسته شد دری
از هم گسست رشتهٔ عهد و مودتینابود گشت نام و نشانی ز دفتری
فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاستو آن خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » حدیث مهر

 

گنجشک خرد گفت سحر با کبوتریکآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری
آفاق روشن است، چه خسبی به تیرگیروزی بپر، ببین چمن و جوئی و جری
در طرف بوستان، دهن خشک تازه کنگاهی ز آب سرد و گه از میوهٔ تری
بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهمننگست چون تو مرغک مسکین لاغری
گفتا حدیث مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴

 

عشق و شراب و یار و خرابات و کافریهر کس که یافت شد ز همه اندهان بری
از راه کج به سوی خرابات راه یافتکفرش همه هدی شد و توحید کافری
بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصلبرخاست از تصرف و از راه داوری
بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بودبست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵

 

هرگز بود به شوخی چشم تو عبهرییا راست‌تر ز قد تو باشد صنوبری
یا داشت خوبتر ز تو معشوق، عاشقییا زاد شوخ‌تر ز تو فرزند، مادری
گر بگذرم به کوی تو روزی هزار باربینم نشسته بر سر کویت مجاوری
یا دست بر دلی ز تو یا پای در گلییا باد در کفی ز تو یا خاک بر سری
کردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶

 

گر قصد جان نداری، خونم چرا خوریانصاف ده که کار ز انصاف می‌بری
خود نیست نیم ذره محابای کس تو رافریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری
هر صبح و شام عادت گردون گرفته‌ایهم پرده‌ای که دوزی هم خود همی دری
از دیده جام جام ببارم شراب لعلچون بینمت که یاد یکی دون همی خوری
خوی زمانه داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲۸ - در مدح عز الدین امیر یوسف سپه سالار

 

چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دیآمد به دلو در طلب تخت مشتری
سیاره‌ای ز کوکبهٔ یوسف عراقآمد که آمد آن فلک ملک پروری
هان مژده هان که رستی ازین قحط مردمیهین سجده هین که جستی ازین چاه مضطری
تو چه نشین و موکب سیاره آشناتو قحط بین و کوکبهٔ یوسف ایدری
خاقانیا چه ترسی از اخوان گرگ فعلچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۵ - در مدیح

 

آنی که گر بخواهی از اقبال و سروریتری ز آب و خشکی از آتش برون بری
داری مفرحی که دهد روح را غذاسازی طریفلی که کنی دیو را پری
دست مبارک تو بخواهد همی درستاز خط راست نامهٔ شکل صنوبری
یارب چه طالعست که خود بی‌معالجتبیمار به شود چو تو زان راه بگذری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۶ - در شکایت و تقاضای الطاف صاحب

 

ای صاحبی که صدر وزارت ز جاه توبا اوج آفتاب زند لاف برتری
فرمان تو که زیر رکابش رود جهانبا روزگار سوده عنان در برابری
بر هر که ابر عاطفتت سایه افکندتا حشر باقیست چو دریا توانگری
دست تو رازقست و ضمیر تو غیب‌دانبی‌دعوی خدایی و لاف پیمبری
احوال مبرمی و گدایی شاعراندانند همگان که مه شعر و مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - وله روحه الله روحه

 

ای رنج ناکشیده، که میراث می‌خوریبنگر که: کیستی تو و مال که می‌بری؟
او جمع کرد و چون به نمی‌خورد ازو بمانددریاب کز تو باز نماند چو بگذری
مردم به دستگاه توانگر نمی‌شوددرویش را چو دست بگیری توانگری
از قوت و خرقه هرچه زیادت بود ترابا ایزدش معامله کن، گر مبصری
زر غول مرد باشد و زن غل گردنشدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۴

 

ای مهر ماه روی ترا زهره مشتریبر مشتریت پردهٔ دیبای ششتری
لعلت نگین خاتم خوبی وصف زدهبر گرد روی خوب تو هم دیو و هم پری
در ساحری اگر ز جهان بر سر آمدستگاویست پیش آهویت این لحظه سامری
چون چشم چشم بند تو در خاطرم فتادبنمود طبع من ید بیضا بساحری
گر ننگری بچشم عنایت بسوی منبینی تنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ای طلعت نکوی تو نیکوتر از پرینیکو نگاه‌دار دلی را که می‌بری
معشوق پرده‌پوشی و منظور پرده‌درهم پرده می‌گذاری و هم پرده می‌دری
دلهای برده را همه آورده‌ای به دستهم دلبری به عشوه‌گری هم دلاوری
می‌رانیم ز مجلس و می‌خوانیم ز درهم بنده می‌فروشی و هم بنده می‌خری
من در کمند عشق اسیر ستم کشمتو بر سریر حسن امیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در مدح ملک اتسز

 

ای طلعت تو بر فلک حسن مشتری
من مشتریت را بدل و دیده مشتری
تو مشتری نه ای ، که ببازار نیکویی
صد مشتریست روی ترا همچو مشتری
گر خوش بود جوانی و اقبال خلق را
حقا که از جوانی و اقبال خوشتری
با طلعت چو لاله و زلف چو سنبلی
با عارض چو سوسن و حسن چو عبهری
از چهره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط