گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری

ای نجم شرق و غرب ترا گشته مشتری

در جرم عقل طبعی و در جسم عدل جان

بر شخص فضل دستی و بر عرض حق سری

اقبال را به همت بهتر طلیعه

اسلام را به نصرت مهتر برادری

آن را که کار زار شود روی راحتی

وآنجا که کارزار شود پشت لشکری

اندر تواضع آب روانی نشیب جوی

گر چه به قدر از آتش رخشنده برتری

نشگفت اگر به کار بزرگی به نام و ننگ

چون هم عنان دولت و همنام اختری

دریا که دید هرگز گوهر مکان او

اینک دل تو دریا اینک تو گوهری

بگرفت سیل عهد تو سهل و جبل چنانک

بر زر و سیم خویش ببخشش ستمگری

عشری ست از تو عالم سفلی که تو به فضل

سر جمله فواید هر هفت کشوری

پیراهن تو مشرق دیگر شمرده اند

کز وی گه طلوع تو خورشید دیگری

هر ساحتی که نعل براق تو برنوشت

از ایمنی بساطی به روی بگستری

اضداد را خصومت اصلی بر او فتاد

در اصل و فرع شهری کانجا تو داوری

امروز کیست از همه رایان که روز جنگ

آن را وفا کند که بر او ژرف بنگری

حقا که خاره خون شود ایدون گمان برم

گر در میان معرکه بر خاره بگذری

با تیغ پیش جمع بزرگان هندوان

چون پیش خیل خردان سد سکندری

خالی شد از نبات زمینی که خاک او

در کینه آختن به پی باره بسپری

آسانیا که از تو جهان راست گر تو چند

از وی به اختیار به دشواری اندری

گوئی زمانه فتنه بالین و بستر است

تا تو به طبع دشمن بالین و بستری

ایزد ترا بهشت به عقبی جزا دهاد

کاین رنجها نه از پی دنیا همی بری

چندانکه نام دهر بماند بمان به دهر

تا نام نیک ورزی و تا عدل پروری

این مهرگان به کام شمردی و همچنین

هر مهرگان که آید مادام بشمری