گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵

 

آمد خیال آن رخ چون گلستان توو آورد قصه‌های شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جانجان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو
آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل توآخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشیداول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مرثیهٔ تاج‌الدین ابوبکر

 

ای برده عقل ما اجل ناگهان تووی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بدتابوت شوم روی شده بوستان تو
محروم گشته از گهر عقل جان تومعزول مانده از سخن خوش زبان تو
جان تو پاسبان بقای تو بوده بازبا دزد عمر گشته قرین پاسبان تو
هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیتخون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح امیر اسفهسالار فخرالدین اینانج بلکا خاصبک

 

ای فخر کرده دین خدای از مکان تووی پشت ملک و روی جهان آستان تو
ای کرده ملک را متمکن مکان تووی مقصد زمین و زمان آستان تو
ای چرخ پست از بر رای رفیع تووی ابر زفت در بر بذل بنان تو
ذات مقدس تو جهانیست از کمالیک جزو نیست کل کمال از جهان تو
گر بر قضا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح پیروزشاه عادل

 

ای شمس دین و شمس فلک آسمان توای صدر ملک و صدر جهان آستان تو
ای چرخ پست همبر رای رفیع تووی ابر زفت همبر بذل بنان تو
آرام خاک تابع پای رکاب تستتعجیل باد والهٔ دست و عنان تو
اسباب دهر دادهٔ دست سخای تواشکال عقل سخرهٔ کشف و بیان تو
ذات مقدس تو جهانیست از کمالیک جزو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۱

 

ای هیچ در میان نه ز موی میان تونا دیده دیده هیچ بلطف دهان تو
گفتم که چون کمر کشمت تنگ در کنارلیکن ضرورتست کنار از میان تو
هیچ از دهان تنگ تو نگرفته کام جانجانرا فدای جان تو کردم بجان تو
هر لحظه ابروی تو کند بر دلم کمینپیوسته چون کشد دل ریشم کمان تو
تا دیده‌ام که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸۰

 

بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
شب نیستی که می نکنم تا به وقت صبح
افغان ز جور غمزه نامهربان تو
برق از نفس گشایم و ژاله زنم ز اشک
شاخ وفا دمد مگر از گلستان تو
نادیده کس میان تو و تابدیده ام
گم گشته ام ز لاغری اندر میان تو
تن موی شد مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۵

 

خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
هم خاک روبم از مژه بر آستان تو
بسیار آبگینه دلها شکسته ای
زین جرم سنگ شد دل نامهربان تو
جان رفت و نه وصال توام شد نه عیش خوش
نه من از آن خویش شدم نه از آن تو
در دل که شب جفای تو می گشت تا به روز
گفتم که، ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۶

 

ای آسمان مُسَخّر حکمِ روانِ تو
کیوانِ پیر بندهٔ بخت جوان تو
خورشید عالمی که به‌ هنگام بزم و رزم
گه زین و گاه تخت بود آسمان تو
گر در زمان مهدی ایمن شود جهان
امروز ایمن است جهان در زمان تو
هر روز بامداد همی دولت بلند
بندد به دست خویش کمر بر میان تو
هر چند وحی نیست پس از عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی