گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

خون گریم ار چه از ستم بیکران تو

هم خاک روبم از مژه بر آستان تو

بسیار آبگینه دلها شکسته ای

زین جرم سنگ شد دل نامهربان تو

جان رفت و نه وصال توام شد نه عیش خوش

نه من از آن خویش شدم نه از آن تو

در دل که شب جفای تو می گشت تا به روز

گفتم که، ای تو، در دل من، گفت، جان تو

ابرو ترش مکن که شود کشته عالمی

زین چاشنی که می نگرم در کمان تو

از تنگی دهان توام دست کی دهد

روزی من چو تنگ تر است از دهان تو

گفتی که خسرو آن من است این چه دولت است

یعنی منم که می گذرم بر زبان تو