گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۸

 

امروز روز شادی و امسال سال لاغنیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گلچشم من و تو روشن بی‌روی زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیانسبزه‌ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
با سیب انار گفت که شفتالویی بدهگفت این هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوی مسیح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۹

 

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغچون دست می‌دهد نفسی موجب فراغ
کاین سیل متفق بکند روزی این درختوین باد مختلف بکشد روزی این چراغ
سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریختبلبل ضرورتست که نوبت دهد به زاغ
بس مالکان باغ که دوران روزگارکردست خاکشان گل دیوارهای باغ
فردا شنیده‌ای که بود داغ زر و سیمخود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

 

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

در من نگر که میدهم از زندگی سراغ

ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستیم

مائیم آنچه می رود اندر دل و دماغ

مستی ز باده میرسد و از ایاغ نیست

هر چند باده را نتوان خورد بی ایاغ

داغی به سینه سوز که اندر شب وجود

خود را شناختن نتوان جز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹

 

نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ

پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ

ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب

تا کی رسد به بوس وکله، کج‌ کند ایاغ

مجبور هستی‌ایم ز جرأت‌ گزیر نیست

از پر زدن به نشئه نگیرد کسی ‌کلاغ

چون نالهٔ سپند به هر جاگذشته‌ایم

نقش قدم ز گرمی رفتار گشته داغ

در عشق کوش‌ کز غم اسباب وارهی

درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی