گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیستگر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیستمعنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکارغیر نشانه‌ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریموان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵

 

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیست
در عشق باش که مست عشقست هر چه هستبی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
گویند عشق چیست بگو ترک اختیارهر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثارهیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
عشقست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶

 

ما را کنار گیر تو را خود کنار نیستعاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
بی حد و بی‌کناری نایی تو در کنارای بحر بی‌امان که تو را زینهار نیست
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقانچون چرخ بی‌قرار کسی را قرار نیست
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیستجز گوهر ثنای تو ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیستواثق مشو به او که به عهد استوار نیست
در طبع روزگار وفا و کرم مجویکین هر دو مدتی است که در روزگار نیست
رو یار خویش باش و مجو یاری از کسیکاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست
نومید شو ز هر که توانی و هرچه هستکامیدهای باطل ما را شمار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی

 

آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیستاز عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست
جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیستجز رد چرخ و آب کش روزگار نیست
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلقجز چون زبان سوسن و دست چنار نیست
باشد چو ابر بی‌مطر و بحر بی‌گهرآن را که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴

 

ما را دماغ جنگ و سر کارزار نیست
ورنه دل دو نیم کم از ذوالفقار نیست
دیوانه ای که می رمد از سنگ کودکان
بیرون کنش ز شهر که کامل عیار نیست
از خواب درگذر که سپهر وجود را
انجم بغیر دیده شب زنده دار نیست
چون موجه سراب اسیر کشاکش است
پایی که در مقام رضا استوار نیست
پیداست چیست لنگر مشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۵

 

دلهای آرمیده به مطلب سوار نیست
رحم است بر کسی که دلش برقرار نیست
از دامن است شعله جواله بی نیاز
موقوف، شور من به نسیم بهار نیست
در دست اگر چه هست به ظاهر عنان مرا
چون طفل نوسوار مرا اختیار نیست
سیل گران رکاب رسد زودتر به بحر
بر دل مرا ز پیکر خاکی غبار نیست
خاری به راه جان سبکرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیستبیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشقدل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوستآن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشقمقصود ما ز وصل تو بوس و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیستخوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی است عرصهٔ روی زمین دریغکانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
دل در جهان مبند که کس را ازین عروسجز آب دیده خون جگر در کنار نیست
غره مشو ز جاه مجازی به اعتبارکاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست
زنهار اختیار مکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۳

 

چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست
زیباتر از تو در همه عالم نگار نیست
سرو بلند نیست چو قد بلند تو
یا آنکه هست لایق بوس و کنار نیست
صبرم به قدر دانه خشخاش هم نماند
زانم به دیده خواب و به شبها قرار نیست
آن را که صد هزار دل آرمیده بود
در نوبت غم تو یکی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴

 

خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیست
خوش حالتی ست عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی ست عرصه روی زمین، دریغ
کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
هر چند بهترین صور شکل آدمی ست
لیکن همه چو سرو قد گلعذار نیست
دل در جهان مبند که کس را ازین عروس
جز آب دیده خون جگر در کنار نیست
مردی که در شمار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۷۸

 

سروی به‌راستی چو تو در جویبار نیست
نقشی به نیکویی چو تو در قندهار نیست
جفت مهی اگرچه به خوبیت جفت نیست
یار شهی اگر چه به خوبیت یار نیست
زلف تو مشک بارد و بر مه زره شود
پس نام او چرا زره مشکبار نیست
خواهم‌ که بند و حلقهٔ او بِشمَرم یکی
هرچند بند وحلقهٔ او را شمارنیست
با خار نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۷۹

 

هر دل که جای دوستی شهریار نیست
برکام خویشتن نفسی کامکار نیست
هر سر که نیست بر سر حکم خدایگان
بر خط دین ایزد پروردگار نیست
هر جان‌که نیست مهر ملک را برو قرار
یک ساعتش به هیچ تن اندر قرار نیست
هر تن که نیست در کَنَف زینهار شاه
نزدیک هیچ خلق ورا زینهار نیست
ور جوهر خرد ز نگاری شود شگفت
نیکوتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

از خارخار وصل گلم دل فگار نیست
محرومی‌ام گلی‌ست کش آسیب خار نیست
بی‌بهره نیست چشم هوس هم ز نور حسن
آیینه را به روی بد و نیک کار نیست
خورشید هیچکاره بود در دیار تو
این عرصه بیش جلوه‌گه یک سوار نیست
چون آفتاب با همه صافم ز دوستی
بر روی هیچ آینه از من غبار نیست
احوال من در آینه روشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی