گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقابتا سجده‌های شکر کند پیشت آفتاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتیهین دست درکشیدم روی از وفا متاب
گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیودیو او بود که می‌نکند سوی تو شتاب
یا رب کنم ببینم بر درگه نیازچندین هزار یا رب مشتاق آن جواب
از خاک بیشتر دل و جان‌های آتشینمستسقیانه کوزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خرابکاندر خرابه دل من آید آفتاب
از پای درفتاده‌ام از شرم این کرمکان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنیگفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
از نور آن نقاب چو سوزید عالمییا رب چگونه باشد آن شاه بی‌حجاب
بر من گذشت عشق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰

 

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خوابآورد آتشی که نمیرد به هیچ آب
بنگر به خانه تن و بنگر به جان مناز جام عشق او شده این مست و آن خراب
میر شرابخانه چو شد با دلم حریفخونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب
چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسداحسنت ای پیاله و شاباش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹

 

گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرستزان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب
گر تو دروغ گفتی دادت به راستیهم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

 

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:
بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرزدیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب
چشمه است و آب نیست، پس این چشمه چون بود؟این نکته‌ای است طرفه و بی‌هیچ پیچ و تاب
گاهی پدید باشد و گاهی نهان شوددادم نشانی‌ای به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح ناصرالدین طاهر

 

چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواببگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب
بنمود روی صورت صبح از کران شبچون جوی سیم برطرف نیلگون سراب
جستم ز جای خواب و نشستم به خانه دریک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب
باشد که بینم از رخ نسرین او نشانباشد که یابم از لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقابوز شب تپانچه‌ها زده بر روی آفتاب
بر سیم ساده بیخته از مشک سوده‌گردبر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب
خط تو بر خد تو چو بر شیر پای مورزلف تو بر رخ تو چو بر می پر غراب
دارم ز آب و آتش یاقوت و جزع تودر آب دیده غرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

هر بامداد روی تو دیدن چو آفتابما را رسد، که بی‌تو ندیدیم روی خواب
ما را دلیست گمشده در چین زلف تواکنون که حال با تو بگفتیم، بازیاب
باریک تر ز موی سؤالیست در دلمشیرین‌تر از لب تو نگوید کسی جواب
رویت ز روشنی چو بهشتست و من ز درددر وی به حیرتم که: بهشتست یا عذاب؟
چشمم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - وله روح الله روحه

 

آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیابتا روشنت شود سخن گنج در خراب
او را ز خود چو بازشناسی درو گریزخود را ازو چو فرق کنی، رخ ز خود بتاب
سرچشمهٔ تویی تو، آن نور راستیستوان کش توظن بری که تویی لمعهٔ سراب
از بهر آبروی مجازی، چو خاک پستخود را مکن چو باد بهر آتشی کباب
پیوسته باژگونه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

ای دل نگفتمت که ز زلفش عنان بتابکاهنگ چین خطا بود از بهر بهر مشک ناب
ای دل نگفتمت که ز لعلش مجوی کامهر چند کام مست نباشد مگر شراب
ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکنکز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب
ای دل نگفتمت که ز ترکان بتاب رویزانرو که ترک ترک ختائی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاببر مه کشید چنبر و درشب فکند تاب
رخسارش آتش و دل بیچارگان سپندلعل لبش می و جگر خستگان کباب
برمشتری کشیده ز مشک سیه کمانبرآفتاب بسته ز ریحان تر طناب
در بر قبای شامی پیروزه گون چو ماهبر سر کلاه شمعی زرکش چو آفتاب
آتشن گرفته آب رخ وی ز تاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱

 

ای چشم نیم‌خواب تو از من ربوده خوابوی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب
بر مه فکنده برقع شبرنگ روز پوشمه را که دید ساخته از تیره شب نقاب
روزم شبست بیتو و چون روز روشنستکان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب
خورشید را بروی تو تشبیه چون کنمکو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب
بر روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۶

 

ای آفتاب گردون! تاری شو و متابکز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب
بنمود جلوه‌ای و ز دانش فروخت نوربگشود چهره‌ای و ز بینش گشود باب
شمس رسل محمد مرسل که در ازلاز ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب
تابنده بد ز روز ازل نور ذات اوبا پرتو و تجلی بی پرده و نقاب
لیکن جهان به چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

ای زیر مشق سر خط حسن تو افتابدر مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب
بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آننقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب
عکست که ای کرده در آب ای محیط حسنمی‌بیندت مگر که دل و دارد اضطراب
در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگیستنه آینه است عکس پذیر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاهزاده شهید سلطان حمزه میرزا

 

ای ماه چارده ز جمال تو در حجابحیران آفتاب رخت چشم آفتاب
شیدائی خرامش قد تو سرو باغسودائی سلاسل موی تو مشگناب
خورشید در مقدمهٔ شب کند طلوعبعد از غروب اگر ز جمال افکنی نقاب
ماه نو از نهایت تعظیم گشته استبر آسمان نگون که ببوسد تو را رکاب
رضوان اگر شود به سکان تو مختلطاز اختلاط حور بهشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح پریخان خان خانم

 

تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آبشد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
از کاو کاو تیشه پیکر خراش دردبنیاد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسیمه کشتی استلنگر گسل ز جنبش دریای اضطراب
ز انسان که گرگ در غنم افتد غنیم‌واردر لشکر حواس من افکنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حیاتدورم شراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتابنازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
رعناتر از شمایل نسرین میان باغنازنده‌تر ز سروسهی بر کنار آب
در تاب حیرت از رخ او در چمن سمندر خوی خجلت از تب او در قدح شراب
شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمالچشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب
خورشید در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲

 

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب

دستی بلند می‌کند اما به زیرآب

طبع‌کرم فسردهٔ دست تهی مباد

برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب

این است اگر سماجت ارباب احتیاج

رحم است بر مزاج دعاهای مستجاب

غارت نصیب حسرت درد محبتم

نگریست بیدلی‌که زچشمم نبرد آب

دل آنقدرگریست‌که غم هم به سیل رفت

آتش درآب غوطه زد از اشک این‌کباب

افسانه‌سازی شرر و برق تا به‌کی

گر مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در منقبت علی‌بن ابیطالب صلوات‌لله علیه فرماید

 

دوشم مگر چه بودکه هیچم نبرد خواب

پروین به رخ فشاندم تا سر زد آفتاب

بیدار بود خادمکی در سرای من

گفت‌از چه‌خواب می‌نروی دادمش جواب

کامروز بخت خواجه ز من پرسشی نمود

زین پس چو بخت‌خواجه نخواهم شدن به‌خواب

گفت ار چنین بود قلمی‌گیر وکاغذی

بنگار بیتکی دو سه در مدح بوتراب

تفسیر عقل ترجمهٔ اولین ظهور

تأویل عشق ماحصل چارمین‌کتاب

روح رسول زوج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - نیز در مدح اتسز

 

ای در کف عزیمت تو خنجر چو آب
جان عدو سؤال حسام ترا جواب
بحریست خاطر تو پر از گوهر هنر
چرخیست فکرت تو پر از اختر صواب
پیرایهٔ روان شده مهر تو، چون خرد
پیرایهٔ روان شده یاد تو، چون شراب
ایام بی طراوت اقبال تو دژم
آفاق بی عمارت انصاف تو خراب
از راه بر و لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - هم در مدح اتسز

 

زین سینهٔ پر آتش و زین دیدهٔ پر آب
دردا ! که گشت قاعدهٔ عمر من خراب
از بیم غرق و حرق نیابد مرا همی
در سینه هیچ شادی و در دیده هیچ خواب
زردست چهرهٔ من و از شرم دشمنان
هر شب کنم بخون جگر چهره را خضاب
گردون دهد زسفرهٔ حسرت مرا طعام
گیتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴ - در مدح یمین الدوله محمود غزنوی

 

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
گفتا که دود دارد با تفّ خویش تاب
گفتم چو مشک گشت دو زلفت برنگ و بوی
گفتا که رنگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵

 

در سِتر ابر چند توان داشت آفتاب
ای رشک آفتاب برافکن ز رخ نقاب
خود برگرفته گیر نقاب از جمال خور
خفاش چون کند که ندارد توان و تاب
گر ذره ای ز نور تجلی کند ظهور
همچون کلیم کار ببازی مکن شتاب
گردون تراب بر سر آن تیره بخت کرد
کز دست داد دامن اولاد بوتراب
از مهر همچو ذره ندارد دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

 

ای در نقاب حسن نهان کرده آفتاب
خطّی بر آفتاب کشیده ز مشک ناب
آتش فکنده در جگر لاله عارضت
وز برگ نسترن بر و رویت ببرده آب
باد صبا ز بوی عرقچین نازکت
چون روضه از روایح فردوس مستطاب
لاله ز غیرت رخ گل گون تو به داغ
سنبل ز رشک گیسوی مفتول توبه تاب
گر بگذرد ز بغلتاق تو نسیم
بر گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

 

آدینه مست مرا دید محتسب خراب
می آمدم برون ز خرابات مست بی نقاب
آغاز کرد بی هده گفتن کی ای فلان
از چون تویی خطاست چنین کار ناصواب
آدینه چون به مجلس واعظ نیامدی
نشنیدی از خطیب که چون می کند خطاب
ای فارغ از بهشت نمی بایدت نعیم
وی غافل از جحیم نمی ترسی از عقاب
گفتم که احتساب خراباتیان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری