گنجور

 
عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

گفتا که دود دارد با تفّ خویش تاب

گفتم چو مشک گشت دو زلفت برنگ و بوی

گفتا که رنگ و بوی ازو برده مشک ناب

گفتم که منخسف شده طرف مهت ز جعد

گفتا خسوف نیست ، مه از غالیه نقاب

گفتم به لاله و گل ، روی تو داد رنگ

گفتا دهد بلاله و گل رنگ ماهتاب

گفتم چرا ستاند ماه از رخ تو نور

گفتا که ماه نور ستاند ز آفتاب

گفتم که از حجاب نیاری رخت برون

گفتا که ماه پر شود ار شرم در حجاب

گفتم مصیب عشق توام وز تو بی نصیب

گفتا که بی نصیب ز تهمت بود مصاب

گفتم که چون بتاب کمانم ز عشق تو

گفتا کمان شد آری دعد از پی رباب

گفتم دلم بسوزد وز دیده خون چکد

گفتا که تا نسوزد گل کی دهد گلاب

گفتم سحاب وار ببارم ز دیده خون

گفتا عجب نباشد باریدن از سحاب

گفتم که دودم از دل و ابرم ز چشم خاست

گفتا که دود از آتش خیزد بخار از آب

گفتم چرا ببردی خواب از دو چشم من

گفتا بدان سبب که نبینی مرا بخواب

گفتم بخواب یا بی با ناله همرهی

گفتا که خواب بهتر با نالۀ رباب

گفتم که از دلم بنشان تو شرار غم

گفتا شرار غم که نشاند بجز شراب

گفتم خورم شراب چگویی صواب هست

گفتا ثنای دولت سلطان خوری صواب

گفتم بیمن دولت آن سید ملوک

گفتا به فر دولت آن مالک الرقاب

گفتم شه معظم سلطان نامجوی

گفتا امیر سید محمود کامیاب