گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

آن ترک مست، دیده چو از خواب باز کرد

با عاشقان غمزده آهنگ ناز کرد

شانه چو ره به گیسوی او برد لاجرم

با دست کوته او عملی بس دراز کرد

دور اوفتد ز کعبه مقصود سالها

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

روز ازل که طینت آدم سرشته اند

بر صفحه دلم غم او را نوشته اند

عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید

بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند

ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

دل برد از من آن پسر پیرهن کبود

گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود

رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان

چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود

هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

دارم دلی شکسته و جان فگار هم

در سر خیال باده و سودای یار هم

از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز

چون او نساخت آه به من روزگار هم

خواهی چو یار را، به جفای رقیب ساز

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

دارم دلی شکسته و جان فگار هم

در سر خیال باده و سودای نار هم

از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز

چون او نساخت آه به من روزگار هم

خواهی چو یار را به جفای رقیب ساز

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - فی مناقبت امیرالمومنین

 

گفتم به دل که از سخن خوش چه خوشترست

گفتا حدیث دوست که خوشتر ز شکر است

هر جا حدیث دوست به نیکی عیان شود

از عطر آن حدیث دل و جان معطر ست

باشد رکیک هر چه دوبارش کنند یاد

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴

 

در سفره بود گرده چندی تمام شد

فکری بکن که رفت نهاری و شام شد

ترشی چو با مویز سیه دید گوشت گفت

باز این سیاه روی غلام غلام شد

آمد شب و به مطبخ ما نیست آتشی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷

 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷

 

گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدم

هر گه که بوی قلیه شنیدم جوان شدم

پالوده داشتم هوس اکنون هزار شکر

«بر منتهای همت خود کامران شدم .»

اسرارها که در دل گیپا نهاده اند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲

 

دانی مراست از لب دلدار آرزو

ای بخت چاره ساز کرم کن بیار زو

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۵

 

از جمله دردها غم آن دوست بس مرا

بر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۶

 

جانم به لب رسید ز سودای آن حبیب

وز عاشقی نصیب من این است تا نصیب

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۱

 

امروز روز کاچی و دوشاب و روغن است

مرغان برف را چو به دنیا نشیمن است

گر جوز مغز سوده بود روی باش او

بی شک بدان که مرهم جان و دل من است

ای مطبخی مدار تو دوشاب ازو دریغ

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۶

 

دل در کمند حلقه زنجیر زلبیاست

جانم اسیر گرده نان است، آن کجاست

از خورده های قند چه گویم که این زمان

در دیده های اشک فشانم چو توتیاست

ماقوت اگر شود من بیچاره را خوش است

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۸۰

 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۰

 

دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشت

از پا در اوفتادم و آبم ز سرگذشت

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۰

 

دردم ز شوق گرده ز اندازه در گذشت

وز شوق کله آب من اکنون زسر گذشت

آمد شمیم کله بریان به نیمشب

جانبخش و مشکبوی، نسیم سحر گذشت

دعوت برای خاطر من بی قیاس ده

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۱

 

از لطف دوست سکه دولت به نام ماست

اقبال یافتیم و سعادت غلام ماست

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۱

 

تا نان گرم و کله بریان به کام ماست

از روی عیش قلیه زنگی غلام ماست

هر دعوتی که در همه آفاق پخته اند

هر کس که می خورد ز نهاری و شام ماست

ریواج خواست از من بیچاره دل شبی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۶

 

آن کس که خورد کاسه اوماج سیر داغ

از وی عجب مدار تو آشفتگی دماغ

صحن مزعفری که به دست آورد کسی

دارد دلش ز لذت و عیش جهان فراغ

چون زلبیا نگاه کن اندر تمام دهر

[...]

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۲