گنجور

 
صوفی محمد هروی
 

روز ازل که طینت آدم سرشته اند

بر صفحه دلم غم او را نوشته اند

عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید

بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند

ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید

من چون کنم که در گل من این سرشته اند

عشق از برای زینت انسان پدید شد

محروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند

آنها رسیده اند به مقصود کین زمان

دامان غم گرفته و خود را بهشته اند

خون شد دلم در آتش سودایش و هنوز

تا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند

در جامه دید چون تن صوفی نگار گفت

باریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند