روز ازل که طینت آدم سرشته اند
بر صفحه دلم غم او را نوشته اند
عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید
بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند
ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید
من چون کنم که در گل من این سرشته اند
عشق از برای زینت انسان پدید شد
محروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند
آنها رسیده اند به مقصود کین زمان
دامان غم گرفته و خود را بهشته اند
خون شد دلم در آتش سودایش و هنوز
تا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند
در جامه دید چون تن صوفی نگار گفت
باریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد تجربه عاشقانه و غمهای آن صحبت میکند. شاعر میگوید که از آغاز شکلگیری آدم، درد عشق در دل او نقش بسته است. او اعتقاد دارد کسی که عاشق شود باید سختیها و جفاها را تحمل کند. شاعر به زاهدانی که او را از عشق منع میکنند، پاسخ میدهد و میگوید که عشق برای زیبا کردن انسان خلق شده و محرومان از این عشق، در واقع از مقام بالاتری محروم هستند. او همچنین به غم و سوختگی دل خود در اثر عشق اشاره میکند و تأکید میکند که غم او به شکل عمیقی در زندگیاش ریشه دوانده است. در انتها، مرثیهای از وضعیت خود به عنوان یک صوفی بیان میکند.
هوش مصنوعی: در روز اولی که سرشت انسان شکل گرفت، غم او بر دل من نقش بست.
هوش مصنوعی: وقتی عاشق میشوی، باید به طور حتم سختیها و رنجها را تحمل کنی. به زمین نگاه کن؛ هر چیزی که در آن کاشته شده، محصولی از زحمات است.
هوش مصنوعی: ای زاهدان، وقتی شما من را از عشق منع میکنید، من چه باید کنم در حالی که عشق در وجود من گنجانده شده است؟
هوش مصنوعی: عشق به عنوان زیوری برای زیبایی انسان به وجود آمده است و باید بدانیم که کسانی که از این مقام برخوردار نیستند، بیشک فرشتگان هستند.
هوش مصنوعی: آنها به هدفشان رسیدهاند، زیرا در این زمان، غم گریبانشان را گرفته و خود را به شادی سپردهاند.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر عشقش به شدت آتش گرفته و هنوز هم در اثر غمش بر سرم چهار زخم نوشته شده است.
هوش مصنوعی: در لباس و ظاهر خود، زیباییای را میبینم که مانند تن صوفی است و میگوید: نخی باریکتر از این دیگر نباختهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سر تا قدم به آب حیاتت سرشتهاند
دلها مثال نقش تو بر جان نبشتهاند
گر زاهدان صومعه بینند صورتت
عاشق شوند بر تو وگر خود فرشتهاند
رویی چنین به حسن و لطافت ندیدهام
[...]
آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاند
نقشی چو تو ز کلک قضا کم نوشتهاند
جان سودهاند ریخته در چشمه حیات
تا زان خمیر مایه لعلت سرشتهاند
عنابهای ترک ازان میچکد نبات
[...]
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند
در وی به غیر تخم سعادت نکشتهاند
جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری
دیوانه میشوند اگر خود فرشتهاند
بر صفحهٔ عذار تو خطی به دود دل
[...]
ز آب حیات مشک خطا را سرشتهاند
گرد لب تو آیت رحمت نوشتهاند
من که و کاخ عیش، که خشت وجود من
از خاک رنج و چشمه محنت سرشتهاند
هرگز به آب و رنگ تو نشکفته غنچهای
[...]
خوبان که فرق تاقدم از جان سرشته اند
مردم کشند اگرچه بصورت فرشته اند
در کوی گلرخان پی خواری کشان عشق
یک گل زمین نماند که خاری نکشته اند
زخم بتی است هر سر مویم که بر تن است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.