گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پریدآب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکستدانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدانکو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکندجان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
قالب خاکی به زمین بازدادروح طبیعی به فلک واسپرد
ماه وجودش ز غباری برستآب حیاتش به درآمد ز درد
پرتو خورشید جدا شد ز تنهر چه ز خورشید جدا شد فسرد
صافی انگور به میخانه رفتچونک اجل خوشه تن را فشرد
شد همگی جان مثل آفتابجان شده را مرده نباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰ - در مدح نصر بن احمد سامانی

 

حاتم طایی تویی اندر سخارستم دستان تویی اندر نبرد
نی، که حاتم نیست با جود تو رادنی، که رستم نیست در جنگ تو مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی

 

مرد مرادی، نه همانا که مردمرگ چنان خواجه نه کاری‌ست خرد
جان گرامی به پدر باز دادکالبد تیره به مادر سپرد
آن ملک با ملکی رفت باززنده کنون شد که تو گویی: بمرد
کاه نبد او، که به بادی پریدآب نبد او، که به سرما فسرد
شانه نبود او، که به مویی شکستدانه نبود او، که زمینش فشرد
گنج زری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » قطعه شمارهٔ ۲

 

بوسه‌ای از دوست ببردم به نردنرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد
سرخی رخسارهٔ آن ماهرویبر دو رخ من دو گل افکند زرد
گاه بخایید همی پشت دستگاه برآورد همی آه سرد
گفتم: جان پدر این خشم چیستاز پی یک بوسه که بردم به نرد
گفت: من از نرد ننالم همینرد به یک سو نه و اندر نورد
گفتم: گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۱ - سید مجدالدین بوطالب نعمه را گوید

 

ای زتو بنهاده کلاه منیهر که نیاید کلهش از دو برد
نام تو اوراق سعادت نبشتجاه تو الواح نحوست سترد
ازخلفات ذات دویم چون برفتنام مبارک پدرت را سپرد
جز تو کرا در صف عرض جهانعارض تقدیر جهانی شمرد
باد صبای کرمت چون بجستآتش آز بنی‌آدم بمرد
قدر فلک باتو چه گر سخت باختنرد تقدم نتواتنست برد
رو که دراین عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۴ - شبی در حال مستی از بامی درافتاد این قطعه را گفت

 

گرچه شب سقطهٔ من هر که دیدپاره‌ای از روز قیامت شمرد
عاقبت عافیت‌آموز راگنج بزرگست پس از رنج خرد
من چو نیم دستخوش آسمانکی برم از گردش او دستبرد
نقش طبیعی سترد روزگارنقش الهی نتواند سترد
پی نبری خاصه در این حادثهتانشوی بر سر پی همچو کرد
واقعه از سر بشنو تا به پایپای براین راه جه باید فشرد
سوی فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

عشق ترا خرد نباید شمردعشق بزرگان نبود کار خرد
بار تو هرکس نتواند کشیدخار تو هر پای نیارد سپرد
جز به غنیمت نشمارم غمتوز تو توان غم به غنیمت شمرد
چون ز پی تست چه شادی چه غمچون ز می تست چه صافی چه درد
باری از آن پای شوم پایمالباری از آن دست برم دستبرد
با توکله بنهم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری