گنجور

شمارهٔ ۶۷ - در مدح ابوالفرج و گله از او

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

بوالفرج ای خواجه آزادمرد

هجر و وصال تو مرا خیره کرد

دید ز سختی تن و جان آنچه دید

خورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد

سخت بدردم ز دل سخت گرم

نیک برنجم ز دم نیک سرد

پیر شدن در دم دولت همی

محنت ناگاه به من باز خورد

گر چه به صد دیده به جیحون درم

از سرم این چرخ برآورد گرد

بسته یکی شیرم گویی به جای

دیده ز خون سرخ و رخ از هول زرد

گر نکشم تیغ زبان چون کنم

با فلک گردان تنها نبرد

روز و شب اینجا به قمار اندرم

هست حریفم فلک لاجورد

مهره او سی سیه و سی سپید

گردش او زیر یکی تخت نرد

عمر همی بازم و بازم همی

داو ز من می برد این گرد گرد

ای به بلندی سخن شاعران

هرگز مانند تو نابوده مرد

فرشی گستردمت از دوستی

باز که فرمودت کاندر نورد

روی توام از همه چیز آرزوست

خسته همی جوید درمان درد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.