گنجور

 
منوچهری

آمده نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه‌روی سمن‌بوی راد

گیتی گردید چو دارالقرار

روی گل سرخ بیاراستند

زلفک شمشاد بپیراستند

کبکان بر کوه به تک خاستند

بلبلکان زند و ستا خواستند

فاختگان همبر بنشاستند

نای‌زنان بر سر شاخ چنار

لاله به شمشاد برآمیختند

ژاله به گلنار درآویختند

بر سر آن مشک فرو بیختند

وز بر این در فرو ریختند

نقش و تماثیل برانگیختند

از دل خاک و دو رخ کوهسار

قمریکان نای بیاموختند

صلصلکان مشک تبت سوختند

زرد گلان شمع برافروختند

سرخ گلان یاقوت اندوختند

سروبنان جامهٔ نو دوختند

زین سو و زان سو به لب جویبار

بلبلکان بر گلکان تاختند

آهوکان گوش برافراختند

گورخران میمنه‌ها ساختند

زاغان گلزار بپرداختند

بیدلکان جان و روان باختند

با ترکان چگل و قندهار

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

زلف پریرویان برتافتیم

دل ز غم هجران بشکافتیم

خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونیها درنوبهار

پیکر در پیکر بنگاشتیم

لاله بر لاله فرو کاشتیم

گیتی را چون ارم انگاشتیم

دشت به یاقوت‌تر انباشتیم

باز به هر گوشه برافراشتیم

شاخ گل و نسترن آبدار

باز جهان گشت چو خرم بهشت

خوید دمید از دو بناگوش مشت

ابر به آب مژه در روی کشت

گل به مل و مل به گل اندر سرشت

باد سحرگاهی اردیبهشت

کرد گل و گوهر بر ما نثار

صحرا گویی که خورنق شده‌ست

بستان همرنگ ستبرق شده‌ست

بلبل همطبع فرزدق شده‌ست

سوسن چون دیبه ازرق شده‌ست

بادهٔ خوشبوی مروق شده‌ست

پاکتر از آب و قویتر ز نار

مرغ نبینی که چه خواند همی

میغ نبینی که چه راند همی

دشت  نبینی به چه ماند همی

دوست نبینی چه ستاند همی

باغ بتان را بنشاند همی

بر سمن و نسترن و لاله‌زار

من بروم نیز بهاری کنم

بر رخش از مدح نگاری کنم

بر سرش از درد خماری کنم

بر تنش از شعر شعاری کنم

وینهمه را زود نثاری کنم

پیش امیرالامرا بختیار

بار خدایی که به توفیق بخت

بر ملک شرق عزیزست سخت

میر همی‌برکشدش لخت لخت

و آخر کارش بدهد تاج و تخت

اندک اندک سر شاخ درخت

عالی گردد به میان مرغزار

ایزد تیغش سبب ضرب کرد

قطب همه شرق و همه غرب کرد

تا پدرش کُنیتِ بوحرب کرد

بسکه شد و با ملکان حرب کرد

از لطف و آن سخن چرب کرد

خلق جهان طالبش و دوستدار

از کرم و نعمت والای او

کس نشنیده‌ست ز لب لای او

فر خدایی همه آلای او

هست بر آن قالب و بالای او

صورت او و رخ زیبای او

هست چنان ماه دو پنج و چهار

مهتر آزادهٔ مهتر منش

کز خردش جانست از جان تنش

کرده ظفرمسکن در مسکنش

بسته وفا دامن در دامنش

خلق ندانم به سخن گفتنش

در همه گیتی ز صغار و کبار

همتهای ملکی بینمش

سیرتهای ملکی بینمش

دولتهای فلکی بینمش

مدت برج فلکی بینمش

بویا چون مشک زکی بینمش

گاه جوانمردی و گاه وقار

همتش از چرخ همی‌بگذرد

رایش در غیب همی‌بنگرد

هیبت او چنگل شیران درد

دولت او سعد ابد پرورد

بختش هر روز همی‌آورد

قافلهٔ نعمت را بر قطار

تا گل خودروی بود خوبروی

تا شکن زلف بود مشکبوی

تا بت کشمیر بود جعد موی

تا زن بدمهر بود جنگجوی

تا زبر سرو کند گفتگوی

بلبل خوشگوی به آواز زار

عمر خداوندم پاینده باد

بختش هر روز فزاینده باد

دستش هرگاه گشاینده باد

رایش هر زنگ زداینده باد

درد رونده طرب آینده باد

ملکت او را به حق کردگار