گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

هین که منم بر در در برگشابستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیستتا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلقباز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک تویراه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشیگفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱

 

پیشتر آ پیشتر ای بوالوفااز من و ما بگذر و زوتر بیا
پیشتر آ درگذر از ما و منپیشتر آ تا نه تو باشی نه ما
کبر و تکبر بگذار و بگیردر عوض کبر چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلیشکر بلی چیست کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منمحلقه زن درگه فقر و فنا
هم برو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲

 

نذر کند یار که امشب تو راخواب نباشد ز طمع برتر آ
حفظ دماغ آن مدمغ بودچونک سهر باید یار مرا
هست دماغ تو چو زیت چراغهست چراغ تن ما بی‌وفا
گر دبه پر زیت بود سود نیستصبح شود گشت چراغت فنا
دعوت خورشید به از زیت توچند چراغ ارزد آن یک صلا
چشم خوشش را ابدا خواب نیستمست کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

خیز صبوحی کن و درده صلاخیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریزخیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخستجان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگدر فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزنوقت تو خوش ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

گر بنخسبی شبی ای مه لقارو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیبچشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منهتا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبستنشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نورسوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

چرخ فلک با همه کار و کیاگرد خدا گردد چون آسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طوافگرد چنین مایده گرد ای گدا
بر مثل گوی به میدانش گردچونک شدی سرخوش بی‌دست و پا
اسب و رخت راست بر این شه طوافگر چه بر این نطع روی جا به جا
خاتم شاهیت در انگشت کردتا که شوی حاکم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲

 

ای نفس خرم باد صبااز بر یار آمده‌ای مرحبا
قافله شب چه شنیدی ز صبحمرغ سلیمان چه خبر از سبا
بر سر خشمست هنوز آن حریفیا سخنی می‌رود اندر رضا
از در صلح آمده‌ای یا خلافبا قدم خوف روم یا رجا
بار دگر گر به سر کوی دوستبگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیفچند کند صورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی