گنجور

 
مولانا

نذر کند یار که امشب تو را

خواب نباشد ز طمع برتر آ

حفظ دماغ آن مدمغ بود

چونک سهر باید یار مرا

هست دماغ تو چو زیت چراغ

هست چراغ تن ما بی‌وفا

گر دبه پر زیت بود سود نیست

صبح شود گشت چراغت فنا

دعوت خورشید به از زیت تو

چند چراغ ارزد آن یک صلا

چشم خوشش را ابدا خواب نیست

مست کند چشم همه خلق را

جمله بخسپند و تبسم کند

چشم خوشش بر خلل چشم‌ها

پس لمن الملک برآید به چرخ

کو ملکان خوش زرین قبا

کو امرا کو وزرا کو مهان

بهر بلادالله حافظ کجا

اهل علم چون شد و اهل قلم

دیو نیابی تو به دیوان سرا

خانه و تنشان شده تاریک و تنگ

چونک ببردیم یکی دم ضیا

گرد که بادش برود چون شود

افتد بر خاک سیه بی‌نوا

چون بجهند از حجب خواب خویش

باز بمالند سبال جفا

اه چه فراموش گرند این گروه

دانششان هیچ ندارد بقا

زود فراموش شود سوز شمع

بر دل پروانه ز جهل و عما

باز بیاید به پر نیم سوز

باز بسوزد چو دل ناسزا

نذر تو کن حکم تو کن حاکمی

بر شب و بر روز و سحر ای خدا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
غزل شمارهٔ ۲۵۲ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مولانا

هین که منم بر در در برگشا

بستن در نیست نشان رضا

در دل هر ذره تو را درگهیست

تا نگشایی بود آن در خفا

فالق اصباحی و رب الفلق

[...]

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا

از برِ یار آمده‌ای، مرحبا!

قافلهٔ شب چه شنیدی ز صبح؟

مرغِ سلیمان چه خبر از سبا؟

بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟

[...]

کمال خجندی

گر بهدادیان موظف ز فقر

می نرسد دست تو چون پارسا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه