گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱

 

آه که بار دگر آتش در من فتادوین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
آه که دریای عشق بار دگر موج زدوز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
آه که جست آتشی خانه دل درگرفتدود گرفت آسمان آتش من یافت باد
آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکنیا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد
لشکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳

 

جان من و جان تو بود یکی ز اتحاداین دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بدز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
گشت جدا موج‌ها گر چه بد اول یکیاز سبب باد بود آنک جدایی بزاد
جام دوی درشکن باده مده باد راچون دو شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴

 

پرده دل می‌زند زهره هم از بامدادمژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد
بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوشآنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
عشق همایون پیست خطبه به نام ویستاز سر ما کم مباد سایه این کیقباد
روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهاروان دگرش زینهار او هو رب العباد
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵

 

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاددولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ماگشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفتعقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجبداد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶ - در وصف نوروز و مدح خواجه ابوالحسن بن حسن

 

روزی بس خرمست، می‌گیر از بامدادداد زمانه بده کایزد داد تو داد
خواسته داری و ساز، بیغمیت هست بازایمنی و عز و ناز، فرخی و دین وداد
نیز چه خواهی دگر، خوش بزی و خوش بخورانده فردا مبر، گیتی خوابست و باد
رفته و فرمودنی، مانده و فرسودنیبود همه بودنی، کلک فرو ایستاد
می‌خور کت بادنوش، بر سمن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد دادلاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان اوغمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
عشق به اول مرا همچو گل از پای سوددوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
تا در امید من هجر به مسمار کردیاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
می‌کند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد
از بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد
بر دل من مهر بود مهر دلم چون شکست
بر دل من قفل بود قفل درم چون‌گشاد
داد من از دلبری است کاو ندهد داد من
گرچه در اوصاف او خاطر من داد داد
نازگری خوش‌زبان پاک‌بری شوخ‌چشم
عشوه دهی دلفریب‌ بوالعجبی اوستاد
آن‌که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی