گنجور

 
مولانا

آه که بار دگر آتش در من فتاد

وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد

آه که دریای عشق بار دگر موج زد

وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد

آه که جست آتشی خانه دل درگرفت

دود گرفت آسمان آتش من یافت باد

آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن

یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد

لشکر اندیشه‌ها می‌رسد از بیشه‌ها

سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد

ای دل روشن ضمیر بر همه دل‌ها امیر

صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد

چشم همه خشک و تر مانده در همدگر

چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد

دست تو دست خدا چشم تو مست خدا

بر همه پاینده باد سایه رب العباد

ناله خلق از شماست، آنِ شما از کجاست ؟

این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد ؟

شمسِ حقِ دین توی مالک مُلک وجود

ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد