گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴

 

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانممرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلویچهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب‌هاکه چندین سال من کشتی در این خشکی همی‌رانم
بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای توچو برگیری عصا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷

 

چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانمچو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
زبانم عقده‌ای دارد چو موسی من ز فرعونانز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم
فروبندید دستم را چو دریابید هستم رابه لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسمرها کن چونک سرمستم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۴

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهدگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانمگهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندمبه رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از مننبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم
شفیع آرم که را دیگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانمنه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارمنه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرماییمکن تکلیف ناواجب که بی‌دل صبر نتوانم
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستانکه بی‌وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانمزمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شدبگویم شمه‌ای با تو ترا معلوم گردانم
به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با منگواه آری روا باشد حریف آب دندانم
مرا گویی چه داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸

 

دلم زندان عشق تست و زندانی درو جانمچو زندانی شدم،دیگر چه میخواهی؟ مرنجانم
مرا خوان، ای پریچهره، که گر صدبار در روزیسگم خوانی دعا گویم، بدم گویی ثنا خوانم
گر امیدی که من دارم روا گردد ز وصل توبه دربانیت بنشینم، به سلطانیت بنشانم
مرا از روی خود دوری چه فرمایی و مهجوری؟اگر حکمی کنی بر من، به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹

 

نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانمچو گویم کرد سرگردان و می‌بازد به چوگانم
بنازم در بغل گیرد، چو جان خویشتن، لیگنبیندازد دگر بار و کند در خاک غلتانم
چو مستان بر در و دیوار می‌افتم ز دست اوکه خویش کرد سرگردان و رویش کرد حیرانم
ز دستش زان نمینالم که بر میگرید از خاکمبه پایش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳

 

من آن مرغ همایونم که باز چتر سلطانممن آن نوباوهٔ قدسم که نزل باغ رضوانم
چو جام بیخودی نوشم جهانرا جرعه دان سازمچو در میدان عشق آیم فرس برآسمان رانم
چراغ روز بنشیند شب ار چون شمع برخیزمز مهرم آستین پوشد مه ار دامن برافشانم
ز معنی نیستم خالی بهر صورت که می‌بینمبصورت نیستم مایل بهر معنی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

فدای قاصد جانان کز او آسوده شد جانمبشارت های خوش داد از اشارت‌های جانانم
به عالم هیچ عیشی را از این خوش‌تر نمی‌دانمکه جام از من تو بستانی و من کام از تو بستانم
نمی‌دانم چه عشق است این که یک جا کند بنیادمنمی‌دانم چه سیل است این که یک سر ساخت ویرانم
شنیدم کز برای هر شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۷

 

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم
به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم
مرا تا داده ای رخصت که گه گه می گذر در ره
چنانم کشتی از شادی که ره رفتن نمی دانم
میسر نیست کز زلف تو سوی خود کشم مویی
اگر چه روزگاری شد که در دنباله آنم
مسلمان نیستم، گر نیست زلفت کافر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸ - به مرغان چمن

 

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانمخمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیداییگرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزدخدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچندبه گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲

 

خدایا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصیانم

مبین در کردهٔ زشتم به بین در نور ایمانم

تو گفتی بندهٔ خواهم که اخلاصی در او باشد

چه در دست تو می‌باشد گر اخلاصم دهی آنم

دُر ایمان بدل سفتم شهادت بر زبان گفتم

غبار شرک خود رفتم سزد بخشی گناهانم

تو اهل سحر را دادی بجنت جا باسلامی

مرا هم جا دهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

شب تار است روز من بیا خورشید تابانم

روان سوز است سوز من بیا ای راحت جانم

بیا ای یار دیرینم بیا ای جان شیرینم

دمی بنشین ببالینم که جان بر پایت افشانم

ترا خواهم ترا خواهم بغیر از تو کرا خواهم

بغیر از تو چرا خواهم توئی جانم توئی جانم

ز شادی چون شوم خندان توئی پیدا در آن خنده

ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹

 

بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم
برافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم
بسان ذره می‌رقصند دلها در هوا امشب
خرامان گرد و در چرخ آی ای جان ماه تابانم
بزن راهی سبک مطرب ز راه لطف بنوازم
بده رطل گران ساقی ز دست خویش بستانم
گر امشب صبحدم سردی کند در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۱

 

به سودای بهار جلوه‌ات عمریست‌گریانم

پر طاووس دامانی‌که نم چیند ز مژگانم

لبم از شکوه مگشا تا نریزی خون حسرت‌ها

خموشی پنبه‌ است امشب جراحتهای پنهانم

جنون‌ کو تا غبار دستگاه مشربم‌ گیرد

که دامنها فرو رفته‌ست در چاک گریبانم

گداز انفعالم مانعست از هرزه گردیها

به این نم یک دو دم شیرازهٔ خاک پریشانم

دل هر ذره رنگ خانهٔ آیینه می‌ریزد

به دیدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲

 

به نقش سخت رویی‌های مردم بس‌که حیرانم

رگ سنگست همچون جوهر آیینه مژگانم

گلی جز داغ رسوایی در آغوشم نمی‌گنجد

ز سر تا پا چو جام باده یک چاک‌گریبانم

حباب از پیرهن آیینه داری می‌کند روشن

به پوشش ساختم تا اینقدرکردند عریانم

اگر بنیاد مینا خانهٔ ‌گردون به سنگ آید

منش در چشم همت یک شکست اشک می‌دانم

چراغ ‌کشته دودش زیر دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۳

 

ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم

ادب ‌پروردهٔ عشقم نگه را ناله می‌دانم

تماشای دو رنگی برنمی‌دارد حباب من

نظر تا بر تو واکردم ز چشم خویش حیرانم

به رنگ ابر در یاد تو هر جا گریه سرکردم

گهر افشاند پیش از پرده‌های دیده دامانم

بیا ای آفتاب کشور امید مشتاقان

چو صبحم طایر رنگی‌ است بر گرد تو گردانم

در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۸

 

مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
به نقد امروز دل شادم که عشق آسوده می رانم
به رغبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۶

 

تماشای گلی کرد آنچنان محو گلستانم
ک گردید آشیان عندلیبان، چشم حیرانم
دلم خوش رام شد با من، مگر کز ناتوانی‌ها
گمان تار مویی برد ازان زلف پریشانم؟
خیال غمزه‌اش دارد چنان سر در پی دلها
که ناخن می‌زند بر پاره‌های دل به دامانم
مکن در سایه من خواب اگر آسودگی خواهی
که دهقان بر سر ره کرده وقف سنگ طفلانم
ملال‌انگیز باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی