گنجور

 
فضولی

گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم

که زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم

ز کف دامان رسوایی نخواهم داد تا وقتی

که گردد خاک پیراهن لحد چاک گریبانم

چو مردم در تجرد به که باشم از کفن عاری

نمی خواهم که گرد قید بنشیند بدامانم

منه روز اجل بار کفن ای همنشین بر من

کفن از پنبه های زخم بس بر جسم عریانم

دهد لوح مزارم چون زبان شرح غم هجرت

اجل دور از تو چون سازد بزیر خاک پنهانم

ز مژگان التماس گرد راهت می کند مردم

که می مالد دمادم روی خود بر پای مژگانم

فضولی محنتم را از لحد تسکین نشد حاصل

دری دیگر گشود این رخنه بر زندان هجرانم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم

گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم

به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم

به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم

به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من

[...]

انوری

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانم

نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم

نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم

نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم

دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مولانا

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم

مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی

چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم

مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب‌ها

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نِه

[...]

حکیم نزاری

مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم

ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم

اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم

نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم

چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه