گنجور

 
فضولی

گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم

که زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم

ز کف دامان رسوایی نخواهم داد تا وقتی

که گردد خاک پیراهن لحد چاک گریبانم

چو مردم در تجرد به که باشم از کفن عاری

نمی خواهم که گرد قید بنشیند بدامانم

منه روز اجل بار کفن ای همنشین بر من

کفن از پنبه های زخم بس بر جسم عریانم

دهد لوح مزارم چون زبان شرح غم هجرت

اجل دور از تو چون سازد بزیر خاک پنهانم

ز مژگان التماس گرد راهت می کند مردم

که می مالد دمادم روی خود بر پای مژگانم

فضولی محنتم را از لحد تسکین نشد حاصل

دری دیگر گشود این رخنه بر زندان هجرانم