گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۸

 

مرا خود با تو چیزی در میان هستو گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقترود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانیو گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنتولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

ترا من دوست دارم تا جهان هست
همه نام تو گویم تا زبان هست
اثر گر باز گیرد عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان هست
ترا خاطر سوی مانی و ما را
سوی تو میل خاطر همچنان هست
بکوشش وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم تا توان هست
بود بر آتش دل دیگ سودا
مرا تا گوشتی بر استخوان هست
چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی