گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷

 

پیام کرد مرا بامداد بحر عسلکه موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگیولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفه آبست و تشنگان در رقصحیات یابی از این بانگ آب اقل اقل
بگوید آب ز من رسته‌ای به من آییبه آخر آن جا آیی که بوده‌ای اول
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸

 

به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کلکه هر چه خواهی می‌کن ولی ز ما مسکل
تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روزچرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بودچگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
همه جهان دهلند و تویی دهلزن و بسکجا روند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان

 

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دلبه صورتی ندهد صورتیست لایعقل
اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرتبه هیچ کار نیاید حیات بی‌حاصل
از آنکه من به تأمل درو گرفتارمهزار حیف بر آن کس که بگذرد غافل
نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماندخطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل
ندانم از چه گلست آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۶۱

 

به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهانکه قائمست مقامش نتیجهٔ قابل
نگویمت که درو دانشست یا فضلیکه نیست در همه آفاق مثل او فاضل
امید هست که او نیز چون به در میردبه نیکنامی و مقصود همگنان حاصل


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱

 

طمع ندارم ازین پس زخلق جاه و محلمگر به خالق و دادار خلق عز و جل
حرام را چو ندانستمی همی ز حلالچو سرو قامت من در حریر بود و حلل
به طبع رفت به زیرم همی جهان جهانچو خوش لگام یکی اسپ تیز رو به مثل
دوان به سوی من از هر سوی حلال و حرامچو سیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - وله بردالله مضجعه

 

چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دلدر اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل
ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به دردنه عشق باد و نه عاشق، نه دیده باد و نه دل
گر از دو دیده همین دیده‌ام که: دل خون شدبه سالها نشوند از دلم دو دیده بحل
چو دیدهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵

 

شب رحیل ز افغان خستگان مراحلمجال خواب نیابند ساکنان محامل
مکش زمام شتر ساربان که دلشدگان راکشیده است سر زلف دلبران بسلاسل
سرشک دیده که می‌رانم از پی تو مرانشچرا که شرط کریمان بود اجابت سائل
تنم مقیم مقامست و جان بمرحله عازمسرم ملازم بالین و دل بقافله مائل
به خامه هر که نویسد فراق نامهٔ ما راعجب که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲

 

مرا که راه نماید کنون به خانهٔ دلکه خاک راهم اگر دل دهم به خانهٔ گل
من آن نیم که ز دینار باشدم شادیاگر چه بنده باقبال می‌شود مقبل
چو سرو هر که برآورد نام آزادیدلش کجا بسهی قامتان شود مائل
مرا قتیل نبیند کسی بضربت تیغمگر گهی که ز من منقطع شود قاتل
به راه بادیه مستسقی جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

به غیر صورت او هر چه آیدم در دل
به جان دوست که باشد تصور باطل
به کوی دوست که خاکش به آب دیده گل است
که برگذشت که پایش فرو نرفت به گل
قتیل تیغ تو خواهیم گشت تا در حشر
بدین بهانه بگیریم دامن قاتل
همی رویم به راهی که نیستش پایان
فتاده‌ایم به بحری که نیستش ساحل
گرت ارادت پیوند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۲

 

تویی که بر تو نباشد مرا نظیر و بدل
منم که از تو نگردم جدا به تیغِ اجل
بیا که در همه عالم به مهربانیِ ما
کسی دو عاشقِ صادق دگر نبیند بَل
که خود ز شفقتِ ما تا هزار سالِ دگر
میانِ خلقِ جهان عاشقان زنند مثل
هنوز رویِ تو نادیده آشنا بودیم
تو خود حواله ی ما بوده ای به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۳

 

به جز ملامتم از دل نمی شود حاصل
چه می کنم ز چنین دل که خاک بر سرِ دل
چه توبه ها که بکردم ز عشق و سود نداشت
دلِ ستیزه کشم باز می کند باطل
حریص می کنمش بر صلاح و بر تقوا
به جز به شیشه و شاهد نمی شود مایل
ملامتی ز پس است و قیامتی در پیش
دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۵۱

 

نماز خفتن بیگاه،مست لا یعقل
درآمد از درم آن ماه روی مهر گسل
همه شمایل دیوانگان گرفته و لیک
به زیر هر خم زلفش روان صد عاقل
ز بهر عربده خود را خراب کرده و من
گرفته ماتم عمر خراب بی حاصل
در اوفتاده ز اندیشه ها به در یایی
چو روزگار نه غورش پدید و نه ساحل
چو دید واقعه کز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی