گنجور

 
ادیب صابر

دهان خزینه گوهر شده ست و گوش صدف

زنظم و نثر تو ای خواجه امام اجل

گه روایت شعر تو راویان تو را

همه دهان ز گهر باشد و زبان ز عسل

گر آسمان برین خوانمت روا باشد

که هست لفظ تو را رتبت علو زحل

جبل مکان جواهر شده ست و معدن لعل

بدان سبب که تو نسبت کنی همی به جبل

درخت علم تو را از بدایع است ثمر

زمین فضل تو را از نوازل است نزل

شده ست نظم تو با راحت وصول امید

شده ست نثر تو با لذت حصول امل

طراوت غزل وتری ترانه تو

دهد ز خاک نبات و کند ز سنگ رجل

چو خاک خوارم از این روزگار سنگین دل

که خاک وار ندارم به نزد خلق محل

اگر چه لفظ من آمد عیار زر سخن

از این جهان بدل زر شدم چو سیم بدل

از آن قبل که مثل گشته ام به نظم بدیع

همی زنند مرا هر کسی به جای مثل

همیشه چشم خلل سوی حال من نگرد

گمان برم که بدو عاشق آمدست خلل

ز نیکویی است که دل عشق را قبول کند

خلل ز عاشق حال من آمد از چه قبل

بدین جهان و چنین عاشق و چنین معشوق

نگاه دار تو بادا خدای عزوجل