گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۶

 

اگر کلاله مشکین ز رخ براندازیکنند در قدمت عاشقان سراندازی
اگر به رقص درآیی تو سرو سیم اندامنظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی
تو با چنین قد و بالا و صورت زیبابه سرو و لاله و شمشاد و گل نپردازی
کدام باغ چو رخسار تو گلی داردکدام سرو کند با قدت سرافرازی
به حسن خال و بناگوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۷

 

امیدوارم اگر صد رهم بیندازیکه بار دیگرم از روی لطف بنوازی
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان بردضرورت است که با روزگار در سازی
جفای عشق تو بر عقل من همان مثل استکه سرگزیت به کافر همی‌دهد غازی
دریغ بازوی تقوا که دست رنگینتبه عقل من به سرانگشت می‌کند بازی
بسی مطالعه کردیم نقش عالم راز هر که در نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۸

 

تو خود به صحبت امثال ما نپردازینظر به حال پریشان ما نیندازی
وصال ما و شما دیر متفق گرددکه من اسیر نیازم تو صاحب نازی
کجا به صید ملخ همتت فرو آیدبدین صفت که تو باز بلندپروازی
به راستی که نه همبازی تو بودم منتو شوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی
ز دست ترک ختایی کسی جفا چنداننمی‌برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازیکه بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی
ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لبستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی
چه آفتی تو که شبها میان دیده چو خوابیچه فتنه‌ای تو که شبها میان روح چو رازی
چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲

 

چو برقع از رخ زیبای خود براندازیبگو نظارگیان را صلای جانبازی
ز روی خوب نقاب آنگهی براندازیکه جان جمله جهان ز انتظار بگدازی
نقاب روی تو، جانا، منم که چون گویم:رخ از نقاب برافگن، مرا براندازی
ز رخ نقاب برانداز، گو: بسوز جهانکه شمع روشنی آنگه دهد که بگدازی
عجب‌تر آنکه جهان را ز تو برون انداختبه صد زبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۵

 

تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی
به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا
که نیست ریختن خون عاشقان بازی
شب آمدی و نگفتم به کس، ولی چه کنم؟
که بوی زلف به همسایه کرد غمازی
حدیث حسن کسی را به عهد تو نرسد
ترا رسد که، نگارا، به حسن ممتازی
از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹۸ - در مدح ملک اتسز

 

زهی ! جمال تو بر ماه کرده طنازی
سزاست بر سر خوبان ترا سرافرازی
بچشم طنز کنی گر کنی بماه نظر
بدان جمال ترا هست جای طنازی
بدست قهر ز لشکر گه جمال همی
سرای پردهٔ خورشید را براندازی
تو خود نتازی و ندر صف نکو رویان
همی خرامی و از نیکویی همی تازی
مرا تو گویی : بازیست عاشقی ، آری
شدست عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۵

 

چه دلبری که به دل داریی نپردازی
همین و بس که دل می بری به طنّازی
به پیش خلق ز جور تو پرده بردارم
اگر ز رخ نفسی پرده برنیندازی
دلم ز پای درآمد بیا و دستم گیر
سری به کار درآور مکن سرافرازی
به خوبی تو چه نقصان رسد اگر نفسی
دلِ شکسته دلی را به لطف بنوازی
نیاز بنده و ناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۷

 

همای وارم اگر سایه بر سر اندازی
بر آفرینش عالم کنم سرافرازی
عنایت تو اگر هم عنان ما باشد
سبق بریم چو صاحب دلان به ممتازی
تراست مملکت حسن و در مقابل تو
زمانه را نرسد دل بر و طنّازی
کرشمه ای به عنایت ز غمزه ی توبسم
کسم ز پیش نراند اگر تو بنوازی
که دست گیرد و کی باز برتواند خاست
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۱

 

چه باشد اربه ملاقات چاره‌ای سازی
مرا شبی دگر از رویِ لطف بنوازی
نیازمندِ توییم و ترا به حسن و جمال
مسلّم است اگر بر جهانیان نازی
به ناز بر همه عالم مفاخرت کردن
ترا رسد که برون می‌پری به طنّازی
نهاده‌ایم سرِ بندگی و گردنِ طوع
چو زلف، بر ضعفا پس مکن سرافرازی
بدیع کی بود از بدعت تو دل بردن
غریب کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۰

 

بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت
که هیچکس را زیبد بدان سرافرازی
شرف به علم و عمل باشد و تو را همه هست
بدین نعیم مزور چرا همی نازی؟
ز چیست کاهل هنر را نمی کنی تمییز؟
تو نیز نه به هنر در زمانه ممتازی؟
به سوی من تو به بازی نگه مکن که ز علم
دلم به گیسوی حوران همی کند بازی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۱

 

ز لفظ من که رساند به سمع خسرو شرق
که ای کمینه خطابت شهنشه غازی
تویی که پای تو چون در رکاب عزم آید
چو آفتاب ز قدرت بر آسمان تازی
نهان چرخ ببینی چو نیک درنگری
عنان وهم بگیری چو نیک در یازی
چو زیر بار غم آورد اهل دانش را
زمانه از سر بی رحمتی و ناسازی
مثال شاه جهان خواست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی