گنجور

 
ابن یمین

بگوش جان من آید دمادم آوازی

که هست طایر جانرا هوای پروازی

بلی نشیمن او شاخسار سدره بود

چه میکند قفسی و اندرو نه دمسازی

بعقل و علم اگر پرورش دهی جانرا

ز سر غیب نماید بر او نهان رازی

مجردی چو مسیحا کجا که از سر وقت

بهر نفس که بر آرد نماید اعجازی

غذای طوطی جان تو شکر خرد است

عزیز دار مر او را که ارزد اعزازی

بود ز جهل گرش آرزوی نفس دهی

کسی بطعمه نداد ارزنی بشهبازی

بنزد ابن یمین کر چو مار خاک خوری

بهست از آنکه چو موری مسخر آزی

 
sunny dark_mode