گنجور

 
کمال خجندی

چرا به تحفه دردم همیشه ننوازی

به ناز و شیوه نسوزی مرا و نگدازی

خس توایم همه کار خس چه باشد سوز

تو آتشی و توانی که کار ما سازی

به دست نیغ تو کار جراحت دل ریش

مام نا شده خواهم که از سر آغازی

به زیر پا شکند هرچه افتد این عجیبست

که بشکند دلم از زیر پا نیندازی

نبرد دست به زلفت صبا به بازی نیز

حریف زیر برست و نمی‌خورد بازی

اگر چه سرور بستان صنوبر آمد و سرو

ترا رسد بسر سروران سرافرازی

کمال باز گزیدی هوای قامت بار

بدت میاد که مرغ بلند پروازی