گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویابگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا
بدانک سد عظیم است در روش ناموسحدیث بی‌غرض است این قبول کن به صفا
هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنونهزار شید برآورد آن گزین شیدا
گهی قباش درید و گهی به کوه دویدگهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا
چو عنکبوت چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

درخت اگر متحرک بدی ز جای به جانه رنج اره کشیدی نه زخم‌های جفا
نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدیاگر مقیم بدندی چو صخره صما
فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندیاگر مقیم بدندی به جای چون دریا
هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شودببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا
چو آب بحر سفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

روم به حجره خیاط عاشقان فردامن درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زیدبدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا
چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافدبه زخم نادره مقراض اهبطوا منها
ز جمع کردن و تفریق او شدم حیرانبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو رادرآ درآ به سعادت درت گشاد خدا
که برگشاید درها مفتح الابوابکه نزل و منزل بخشید نحن نزلنا
که دانه را بشکافد ندا کند به درختکه سر برآر به بالا و می فشان خرما
که دردمید در آن نی که بود زیر زمینکه گشت مادر شیرین و خسرو حلوا
کی کرد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

مرا تو گوش گرفتی همی‌کشی به کجابگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را
چه دیگ پخته‌ای از بهر من عزیزا دوشخدای داند تا چیست عشق را سودا
چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توستکجا روند همان جا که گفته‌ای که بیا
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوشکه می‌زنم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریاکه داد اوست جواهر که خوی اوست سخا
بدان که صحبت جان را همی‌کند همرنگز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل‌ستچه می‌شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا
چو دست متصل توست بس هنر داردچو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا
کجاست آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلادرافکند دم او در هزار سر سودا
بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفتمن از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
اگر زمین به سراسر بروید از توبهبه یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آنک توبه چو بندست بند نپذیردعلو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

چه خیره می‌نگری در رخ من ای برنامگر که در رخمست آیتی از آن سودا
مگر که بر رخ من داغ عشق می‌بینیمیان داغ نبشته که نحن نزلنا
هزار مشک همی‌خواهم و هزار شکمکه آب خضر لذیذست و من در استسقا
وفا چه می‌طلبی از کسی که بی‌دل شدچو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا
به حق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

برفت یار من و یادگار ماند مرارخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیمفرات و کوثر آب حیات جان افزا
چرا رخم نکند زرگری چو متصلستبه گنج بی‌حد و کان جمال و حسن و بها
چراست وااسفاگوی زانک یعقوبستز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
ز ناز اگر برود تا ستاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

به جان پاک تو ای معدن سخا و وفاکه صبر نیست مرا بی‌تو ای عزیز بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبرز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجالچو جان بنده نبودست جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنینوفای عشق تو دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

شراب داد خدا مر مرا تو را سرکاچو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را
شراب آن گل است و خمار حصه خارشناسد او همه را و سزا دهد به سزا
شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شدکه هست جا و مقام شکر دل حلوا
تو را چو نوحه گری داد نوحه‌ای می‌کنمرا چو مطرب خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

سبکتری تو از آن دم که می‌رسد ز صباز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا
ز دم زدن کی شود مانده یا کی سیر شودتو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی
دهان گور شود باز و لقمه ایش کندچو بسته گشت دهان تن از دم احیا
دمم فزون ده تا خیک من شود پربادکه تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

مبارکی که بود در همه عروسی‌هادر این عروسی ما باد ای خدا تنها
مبارکی شب قدر و ماه روزه و عیدمبارکی ملاقات آدم و حوا
مبارکی ملاقات یوسف و یعقوبمبارکی تماشای جنه المأوی
مبارکی دگر کان به گفت درنایدنثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما
به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسلبه اختلاط و وفا همچو شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴

 

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ماکه هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا
ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شدطریق دولت دل بسته شد به سد جفا
هزار جوی روان کاب‌تر مزاج ازوزکات خواست همی خشک شد به نوبت ما
چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل مانفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا
چگونه نافه‌گشایی کند صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵

 

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسدبه حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
خدایگانا امروز در سواد جهانبه قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا
چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزدازین جهت جهد آتش ز صخره صما
ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شدز بیم خار سر رمح تو دل خارا
برو در آمده زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار

 

عروس عافیت آنگه قبول کرد مراکه عمر بیش‌بها دادمش به شیربها
چو کشت عافیتم خوشه در گلو آوردچو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا
خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دیدکه در شب امل من سپیده شد پیدا
چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرورچو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا
مسیح وار پی راستی گرفت آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص)

 

سریر فقر تو را سرکشد به تاج رضاتو سر به جیب هوس درکشیده‌ای به خطا
بر آن سریر سر بی‌سران به تاج رسیدتو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا
سر است قیمت این تاج گر سرش داریبه من یزید چنین تاج سر بیار بها
تو را چو شمع ز تن هر زمان سری رویدسری که دردسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰ - رشید الدین وطوط در مدح خاقانی قصیده‌ای مشتمل بر سی و یک بیت سرود و برای او فرستاد که اولش این است «ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه» «افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفرکاه» خاقانی در جواب وی گفته است

 

مگر به ساحت گیتی نماند بوی وفاکه هیچ انس نیامد ز هیچ انس مرا
فسردگان را همدم چگونه برسازمفسردگان ز کجا و دم صفا ز کجا
درخت خرما از موم ساختن سهل استولیک از آن نتوان یافت لذت خرما
مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزی استکه بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا
اگر به گوش من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲

 

نظام دولت بهرامیان رشید الدینفلک توئی و زمین ما و ذره نامهٔ ما
به نامه خواستم ابرام داد عقلم گفتکه ذره سوی فلک می‌فرستی اینت خطا


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح علاء الدین ابوعلی الحسن الشریف

 

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخاعلاء دین که سپهریست از سنا و علا
خلاصهٔ همه اولاد خاندان نظامخلاصهٔ به حقیقت خلاصهٔ به سزا
نظام داد مقامات ملک را به سخنچنانکه کار مقیمان خاک را به سخا
خدایگان وزیران که در مراتب قدربرش سپهر بود چون بر سپهر سها
شکسته طاعت او قامت صبی و مسنببسته قدرت او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح امیر اجل ابو علی علاء الدین حسن

 

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخابهاء دین خدا آن جهان قدر و بها
ابوعلی حسن آن مسند سمو و علوکه آفتاب جلالست و آسمان سخا
به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرامبه عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا
کشد ز کلک خطا بر رخ قضا و قدرنهد به نطق حنا بر کف صواب و خطا
همش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱ - شکوه از حسود

 

ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا
منم که شعر ز من یافته است قدر و بها
به پیش نادان گر قدر من بود پنهان
به پیش دانا باشد مقام من پیدا
همی نشایدگفتن که تیره شد خورشید
اگر نیاید روشنی به دیدهٔ اعمی
شگفت نیست گرم آفتاب سجده برد
به پیش طبع سخن گوی و خاطر دانا
ولی دریغ که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - تجدید مطلع

 

گرت هواست که دایم درین وسیع فضابود قضا به رضایت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضیخدا بهر چه نه راضی بود مباش رضا
مریض جهلی از آن کت هوس بود نشکیبکه جز غذای مضر نیست مرضی مرضا
نشان رخصت عیشت نویسد ارشه دلطلب نمای ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسری مرض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه

 

نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنواپرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمرربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنانکه خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرقوز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده

 

ز خاک هر سر خاری که میشود پیدابشارت است به توحید واحد یکتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جویعبارت است ز ابداع مبدع اشیا
به دست شاهد بستان زهر گل آینه‌ایستدر او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز یک آب و گل نموده نموکه کس ندیده یکی را به دیگری مانا
هزار برگ زهر شاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفابیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی داردغبار چیست دگر باره در میانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاهو گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسدکه عقل و هوش جهانی چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در وصف آسمان و افلاک

 

چو دست قدرت خراط حقهٔ مینافشاند بر رخ کافور عنبر سارا
مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کردهزار بیدق سیمین به دست سحرنما
ز بهر زینت و زیب مخدرات فلکزمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا
برای فکرت و اندیشه در منازل قدسقدم فشرده و در پیش عقل بیش بها
فضای هر فلکی ملک خسروی دیدمدرون هر طبقی جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق

 

شه سریر چهارم که شاه انجم اوستنوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
کلاه شادی بنهاده فرقدان بر فرقکشیده در بر خود توامان ز مشک قبا
مسبحان فلک در سجودگاه افولزبان گشاده به تسبیح ربنا الا علی
زمان به صبح شتابان و من به قوت فکرفلک به دور درافتاده من به چون و چرا
که چیست حاصل این روشنان بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱

 

چو خاک بر سر راه امید منتظرمکزان دیار رساند صبا نسیم وفا
برای کس چو نگردد فلک بی‌تقدیرعنان خویش گذارم به اقتضای قضا
میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیستچو من به خویش نباشم چه اختیار مرا
کسی که بر درمیخانه تکیه گاهی یافتچه التفات نماید به مسند دارا ؟
خوش آنکسی که درین دور میدهد دستشحریف جنس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

 

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا
نشسته ام مترصد میان خوف و رجا
چو خاک بر سر راه امید منتظرم
کزان دیار رساند صبا نسیم وفا
برای کس چو نگردد فلک پی تقدیر
عنان خویش گذارم به اقتضای قضا
میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست
چو من به خویش نباشم، چه اختیار مرا؟
کسی که بر در میخانه تکیه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸

 

بر آستان رفیع خدایگان جهان
سپهر کوه و قار آفتاب ابر عطا
ستاره لشکر خورشید رای گردون قدر
سکندر آیت جمشید ملک دارا را
خدایگان سلاطین امیر شیخ حسن
که باد کام و مرادش همه روان و روا
کمینه بنده داعی دولتش سلمان
پش از وظیفه ارسال بندگی و دعا
به رسم تذکره در باب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

ظهور سلطنت عشق او است در دو سرا
در آن سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
چو او است در دو سرا غیر او نمی بینم
منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا
جمال او است که در دو آینه نماید روی
نظر به دیدهٔ ما کن ببین به شاه و گدا
مدام همدم جام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

ظهور سلطنت عشق اوست در دو سرا
درین سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ
چو اوست در دو سرا غیر او نمی بینم
منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا
جمال اوست که در آینه نموده روی
نظر به دیدهٔ ما کن ببین به هر دو سرا
مدام همدم جام شراب خوش می باش
بیا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷ - در ستایش افضل الدین خاقانی

 

ز دور جنبش این چرخ سیمگون سیما
چو سیم و زر شده گیر: اشک ما و چهره ما
شود چو سیم و زر اشک این و چهرة آن
که هست شعبدهٔ چرخ سیمگون سیما
مشعبدیست فلک، حقه باز و حقه تهی
که هر ‌زمانی صد شعبدهٔ کند پیدا
خراس وارهمی گردد و همی دارد
ستور وار مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود

 

دل مرا عجب آید همی ز کار هوا
که مشکبوی سلب شد ز مشکبوی صبا
ز رنگ و بوی همی دانم و ندانم از آنک
چنین هوا ز صبا گشت یا صبا ز هوا
درخت اگر علم پرنیان گشاد رواست
که خاک باز کشیدست مفرش دیبا
بنور و ظلمت ماند زمین و ابر همی
بدرّ و مینا ماند سرشک ابر و گیا
فریفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۶

 

ایا ستارهٔ خوبان خَلُّخ و یغما
به دلبری دل ما را همی زنی یغما
چو تو نگار دل افروز نیست ‌در خَلُّخ
چو تو سوار سرافراز نیست در یغما
غنوده همچو دل تنگ ماست دیدهٔ تو
خمیده همچو سر زلف توست قامت ما
شکنجِ زلف تو شب را همی دهد سیهی
فروغ روی تو مه را همی دهد سیما
همی حسد برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۲

 

همیشه باد بقا و سلامت بُت ما
که از وصالش ما را سلامت است و بقا
بتی که عارض او هست چون‌ گل سوری
کشیده بر گل سوری‌اش عنبر سارا
ز بهر لعل شکربار او همی بارند
ز چشم خویش گهر عاشقان ناپروا
شکرفروش به شهر اندرون چنین باید
که مردمان شَکَرش را گهر دهند بها
شوند آهن و دیبا به‌ گفتگوی اندر
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

 

خنک دلی که زمام رضا دهد به قضا
چو روزگار نگردد ز اقتضای رضا
به نوکِ کلک ازل هر چه بودنیست نگاشت
قضای کن فیکون بر صحیفة مبدا
نشان معرفتِ مرد صادق آن باشد
که اقتدا به توکل کند به خوف و رجا
به پای مردی عقل زبون چه دفع کنیم
مبارک است بلایی که روی کرد به ما
فلک چگونه موافق شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱ - و له یمدح الامام الاعظم الصّدر السّعید الشهیّد رکن الدّین مسعود بن ساعد

 

تبارک الله ازین جنبش نسیم صبا
که لطف صنعت او از کجاست تابکجا!
شدست سبزه همه تن زبان بشکر بهار
که بهر تر بیت از خاک بر گرفت او را
بسوی دیده و دل تحفه ها فرستادند
مجاهزان طبیعت بدست نشو و نما
کشید دست صبا پای آب در زنجیر
گرفت پشت زمین روی لاله در دیبا
بنیم جرعه که از ساغر هوا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۱

 

خدایگان جهان مالک رقاب امم
تویی که هست زبان تو ترجمان قضا
نهد مجاهز خلق تو از نفایس عطر
هزارگونه بضاعت در آستین صبا
ز تند باد شکوهت بود به موسم دی
که خون بیفسرد اندر عروق نشو ونما
شب گذشته مرا می گذشت بر خاطر
که چیست موجب یخ بند و علت سرما
در آن میان نفسی سرد بر کشید عدوت
که از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

حلال باد می خلد و حور زاهد را
که واگذاشت به رندان شراب و شاهد را
مبر ز گردن صوفی قلاده تسبیح
گذار تا ببرد گردن مقلد را
ز فکر و ذکر و ریاضت دماغ را خلل است
بگیر جام و بمان فکرهای فاسد را
برغم زاهد خود بین چو می کشم از جام
به آبگینه کشم میل چشم حاسد را
مشو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی