گنجور

 
قطران تبریزی

اگر ببرد ز بستان خزان نسیم بهار

بساز بزم چو بستان ز زلف و روی نگار

چو زلف او ندهد بوی هیچ اسپر غم

چو روی ندهد هیچ روزگار نگار

نسیم آن ببهار است و آن این همه روز

نگار این همه سالست و آن او ببهار

رخان دوست همی بین اگر بشد نسرین

لبان دوست همی بوس اگر بشد گلنار

بجای لاله ببینش دو خد دیبا گون

بجای مشگ ببوی آن دو زلف عنبر بار

بجای سوسن بس باد دوستان بر دوست

بجای نرگس بس باد چشم دل بر یار

اگر نثار نیارد بنفشه زار رواست

کند دو دیده من بر دو زلف یار نثار

سحرگهان بشنو زاری من ار نکند

تذرو زاری در سبزه کبک در کهسار

بجای ناله بلبل بس است ناله زیر

بجای لاله نعمان بس است جام عقار

اگرباصل خزان از بهار بهتر نیست

چرا شود بخزان بوستان بسان بهار

چرا نثار کند در بهار شاخ درم

نثار شاخ چرا در خزان بود دینار

چو روی دلبر من گل بخفت خار بخاست

بدست بادی چون آه عاشق غمخوار

بناف جانان ماند فراز شاخ بهی

ز مشگ مشگین زلفش بر او نشسته غبار

بسیب سرخ و بزرد آبی اندرون نگری

دلت طلب نکند گلستان و نرگس زار

چو صره های درخشنده نارها و چنانک

دریده یک یک صره کفیده یک یک نار

فراز تاک رزان خوشه ها سیاه و سپید

چو زنگ و روم بهم در شده معاشر و یار

یکی گرفته رخ خویشتن بزرد نقاب

یکی نهفته تن خویشتن بسرخ ازار

یکی چو زر گر آب زریز زاید زر

یکی چو قار کر آب عقیق بارد قار

نشسته زاغ سیه بر درخت گوئی هست

بدار بر سر خصمان شاه گیتی دار

خزینه بخش و ولایت ستان ملک جستان

دمار جان بداندیش و آفتاب تبار

جهانش گشته برادی و راستی خوشنود

زمانه داده برادی و راستیش اقرار

قرار خلق جهان از قرار دولت اوست

بدولت و طربش باد جاودانه قرار

از او شده است کریمی بلند و زفتی پست

وز او شده است گرامی مدیح و خواسته خوار

بصلحش اندر شادی بجنگش اندر غم

بمهرش اندر منبر بکینش اندر دار

بنانش هست زمینی که روزی آرد بر

سنانش هست درختی که مرگ دارد بار

نشاط و ناز و خوشی باد کار او هر سال

که با سعادت او رنج و غم ندارد کار

همه جهانش بزنهار تیغ تیز ولی

درم نیابد از دست رادا و زنهار

دل موافق با مهر او جدا ز نهیب

تن موالی با فر او بری زنهار

موالیانش بلیل و نهار در طربند

معادیانش ندانند لیل را ز نهار

ز بیم خصم سراسر جهان حصار کنند

همی کشند بدنیا و بر فلک دیوار

اگر حصار ندارد ز خصم باکش نیست

بس است در کف شمشیر پیش خصم حصار

قوام ملک و دل و دین و تاج و فخر ملوک

ابوالمعالی دشمن گداز و شیر شکار

ز خسروان جهان بیش هست مقدارش

از آنکه خواسته را نیست نزد او مقدار

بدین جهان دل خصمانش فارغ است ز نور

بد آن جهان تن یارانش ایمن است ز نار

چو خشم گیرد بر دشت و می خورد بسرای

ازو سوار پیاده شود پیاده سوار

اگر مخالف با کین او کمر بندد

ز کین او کمرش بر میان شود زنار

بتن جوان و ولیکن به رای و دانش پیر

بسال اندک و لیکن بداد و دین بسیار

ز شاعران بخرد آفرین بسیم حلال

ز زائران بستاند دعا بزر عیار

چو او ستاند باقی سخن بعامش خیر

کجا کسی سخنش را خرد کند معیار کذا

نیافرید برادی چو او فلک مخلوق

نپرورید بمردی چو او فلک دیار

ز وصف خویش خالی نماند آنچه زمین

ز نام جودش فارغ نماند آنچه دیار

نه ز آب خیزد آتش نه از زبانش بدی

نه ز آتش آب بریزد نه نام نیکش عار

از او هزار عطا وز ولی سؤال یکی

یکی پیاده ازو وزعد و هزار سوار

اگر بجوید آرام از او زمانه سزد

کزو نیافته است ایچ راد مرد آزار

اگرچه زار کسی مدح او کند ز سخاش

چنان کند که نماند کس از نژادش زار

بمدح او نرسد رنج مدح گویان را

که طبع تیز نباشد ز تیزی بازار

بداد و دانش و دین و بفر و بخت و ظفر

چو کردگار ز همت جداست میر از یار

مخالفش نشناسد که چون بود شادی

موافقش نشناسد که چون بود تیمار

ز یک عطاش توانگر شود دو صد درویش

شود درست ز یک دیدنش دو صد بیمار

همیشه بادی از ملک خویش خرم و شاد

همیشه بادی از عمر خویش برخوردار

 
sunny dark_mode