گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما

که در تو کار نکردست درد کاری ما

شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم

عزیز من چه گشاید ترا ز خواری ما

گر ای نسیم شبی بگذری بر ان سر زلف

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

حلال باد می خلد و حور زاهد را

که واگذاشت به رندان شراب و شاهد را

مبر ز گردن صوفی قلاده تسبیح

گذار تا ببرد گردن مقلد را

ز فکر و ذکر و ریاضت دماغ را خلل است

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

طبیب شهر چه نقدیع میدهد ما را

که کس نیافت به حکمت علاج سودا را

ز خاک پات گرم شتر به تیغ بردارند

نهم مرو ننهم از سر این نما را

سهی قدان بهشت ار به سرو ما برسند

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب

خروش ناله مستان به گوش او نرسید

و گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب

چو مطرب غم او چنگ زد به دامن من

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

به چین زلف تو کان رشک صورت چین است

از وقت شیر مزیدن لب نو شیرین است

دمی ز دیده پرخون نمی شوی بیرون

بدان سبب که تو طفلی و خانه رنگین است

دگر فوس کنانم مگو که زان توأم

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴

 

به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است

که همچو سرو بلندش هزار دستان است

درون پرده رخ او هزار سینه بسوخت

نعوذ بالله از آن آتشی که پنهان است

بر آستان نو تنها نه اشک غلطف و بس

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟

اصول علم لدنی به بی اصولی چیست؟

کلام خواندی و منطق کز آن شوی مقبول

ازین دو حاصل تو غیر بی حصولی چیست؟

ز حرص قدر و محل مشخ گشته ای و هنوز

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت

تو از دو چشم و دو چشم از تو ساحری آموخت

تو طفل مکتب حسنی معلم تو دو چشم

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

فریب و مکر به غمزه چه میدهی تعلیم

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶

 

خرابه دل من پر شد از محبت دوست

مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست

کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت

سعادت شرف وصل بار و صحبت دوست

اگرچه در خور او خدمتی نمی آید

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

 

خطت چو خضر به آب حیات نزدیک است

به آن لبان چو شکر نبات نزدیک است

ز خاک پای تو سر سبزی ایست سرها را

به این سخن سر زلف دوتات نزدیک است

نشان کوثر و طوبی که میدهند از دور

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

 

درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست

برآمد از دل درویش خسته الله دوست

چو آفتاب نشست و چراغ ها افروخت

درون خلوت دلها به روی چون مه دوست

به رهگذار دل و دیده سیلهاست ز خون

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷

 

دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است

که نام بندگی اینها برای نام خوش است

همیشه خواهم و پیوسته داغ بند گیت

که پادشاهی و دولت علی الدوام خوش است

دگر به زلف تو خواهم ز جور غمزه گریخت

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

سری که پیش تو بر آستان خدمت نیست

سربست آن که سزاوار تاج عزت نیست

به جد و جهد یر کجا شود وصلت

که قرب پادشهان جز به سی دولت نیست

ز قامت نو به طوبی کشد دل زاهد

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳

 

سؤال بوس که کردم مرا جواب فرست

اگر شکر نفرستی ز ب عتاب فرست

پیام ده به من از لب که سوخت تشنه دلم

کباب هست مرا وعده شراب فرست

به روز هجر ز عارض به ما سلام رسان

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

صبا زعشوه پنهان دوست الله دوست

از ساغر لب پنهان دوست الله دوست

زپسته ده او که هیچ پیدا نیست

نصیبه ای به قیران دوست الله دوست

ز تیر غمزه خونریز یار الله داد

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱

 

کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست

چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست

بفرقت توام از زندگی ملال گرفت

که بی وصال تو از عمر هیچ حاصل نیست

حقیقت است که دارد طبیعت حیوان

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳

 

کسی که پرتو انوار لامکانی یافت

فراغت از همه آشوب این جهانی یافت

به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان

دلی که بر در حق راه پاسبانی یافت

فروتنی کن اگر سر فرازیت باید

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸

 

اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت

به خنده نمکین شور در جهان انداخت

گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه

کمند زلف سوی ماه آسمان انداخت

چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرش

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲

 

مرا دلیست که جز با غم تو سر خوش نیست

ترا سری که سر این دل جفاکش نیست

ز طره های تو تنها به من پریشانم

کدام دل که به سودای آن مشوش نیست

به چشم نرگس مست ار چه شیوه دارد

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳

 

مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است

چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است

حکایت نو به تفسیر شرح نتوان کرد

که جور و محت خوبان ز وصف بیرون است

به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز

[...]

کمال خجندی
 
 
۱
۲
۳
۶