گنجور

 
کمال خجندی
 

حلال باد می خلد و حور زاهد را

که واگذاشت به رندان شراب و شاهد را

مبر ز گردن صوفی قلاده تسبیح

گذار تا ببرد گردن مقلد را

ز فکر و ذکر و ریاضت دماغ را خلل است

بگیر جام و بمان فکرهای فاسد را

برغم زاهد خود بین چو می کشم از جام

به آبگینه کشم میل چشم حاسد را

مشو به میکده غایب ز چشم پیر مغان

که با مرید نظرهاست پیر مرشد ما

عجب که شحنه نگشت از امام واقف ما

که خرج کرد به می وقف های مسجد را

کمال لاف عبادت مزن که چشم بنان

به یک نظر برد از ره هزار عابد را