گنجور

 
کمال خجندی
 

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب

خروش ناله مستان به گوش او نرسید

و گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب

چو مطرب غم او چنگ زد به دامن من

از گوشمال جفا ناله می کنم چو رباب

از جیب پیرهن اندام نازنین بینش

چنانکه از تنه شیشه قطره های گلاب

اگرچه ریختن خون به حکم شرع خطاست

بریز خون صراحی که هست عین صواب

بیا به جان و سر خود که دردمندان را

به مرهمی که توانی زمان زمان دریاب

مگر که در سر زلفین او وزید صبا

که می وزد ز گلستان نسیم عنبر ناب

ترا به چشمه حیوان چرا کنم تشییه

که هست تشنه لعل تو گوهر سیراب

کنون که جور فراق از تو بر کمال آمد

ز دست دیده فتادم چو کاسه بر سر آب