گنجور

 
کمال خجندی

مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است

چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است

حکایت نو به تفسیر شرح نتوان کرد

که جور و محت خوبان ز وصف بیرون است

به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز

از راه لطف نپرسی که حال تو چون است

چه اعتبار به عهد تو حسن لیلی را

که زیر هرخم زلفت هزار مجنون است

چو جان من به لب آمد رقیب را چه خبر

که من غریقم و او بر کنار جیجون است

بر آن شمایل موزون چگونه دل نرود

علی الخصوص کسی را که طبع موزون است

خوشست اگر به حدیث کمال داری گوش

لطافت سخنانش چو در مکنون است