گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۵

 

ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زرتا سینه‌ها روشن شود افزون شود نور نظر
کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بدهتا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر
چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدیزیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در
ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزنزیرا که فاز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶

 

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصرانا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر
باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببرجانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر
شمشیرها جوشن شود ویرانه‌ها گلشن شودچشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر
ای قهر بی‌دندان شده وی لطف صد چندان شدهجان و جهان خندان شده چون داد جان‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۷

 

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگربرریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هلهزیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر
درده می پیغامبری تا خر نماند در خریخر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۸

 

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگرقومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر
بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همهبی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتروز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذره‌ها اندر هوا خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۹

 

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شردیوانگان را می‌کند زنجیر او دیوانه‌تر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طربآری درآ هر نیم شب بر جان مست بی‌خبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمانماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خورده‌ای صبر و قرارم برده‌ایاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

 

جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطرمن فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگربرریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکمو ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هلهزیرا میان گلرخان خوش نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیراز سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور
زین بادهٔ چون ارغوان پر کن سبک رطل گرانبا ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر
ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میانبگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر
زلفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در ستایش نواب فریدون میراز طاب ثراه‌ گوید

 

دوشینه‌ کاین نیلی صدف‌ گشت ازکواکب پر درر

در زد یکی گفتم کیی گفتا منم بگشای در

جستم ز جا رفتم دوان آسیمه‌سر دل‌دل‌کنان

تا جویم از نامش نشان تا گیرم از حالش خبر

پرسیدم آخر کیستی دزدی گدایی چیستی

بی‌موجبی را نیستی همچون غریبان دربدر

رین پاسخ آ‌مد در غضب برزد صداکای بی‌ادب

رهزن نیم‌کاین نیمه‌شب آرم به هرکویی‌گذر

بگشای در تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۶

 

چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر
کز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر
جنگی که می بود از حمید با آن سگان کو مرا
دوشینه با خاک درش کردیم با هم در بدر
تا نکهت او بشنود آن زلف در هر جانبی
گردید با باد صبا گلزارها را سر بسر
چون سینه سازد دل سپر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

 

اینک نسیمی میدهد کز دوست می آردخبر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا
دارد عزیمت سوی ما یا کردازین جانب گذر
از زلف عنبر بار او وز سرو خوش رفتار او
وز روی چون گلنار اوربح الصباهات الخبر
آن چشم شوخوشنگ او و ابروی پر نیرنگ او
وانطرة شبرنگ اوچون است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی