گنجور

 
سوزنی سمرقندی

خط نگار ترک من چون طوق قمری بر قمر

یا چون قطار مور بر گرد قمر بسته کمر

وان زلفق پرچین و شکن خمیده چون پشت شمن

بر روی آن سرو چمن ژولیده مو افروز بر

خط بدیع آیین اووان زلف مشک آگین او

بر دوزخ رنگین او دلرا برید از یکدگر

یکروز با او ناگهی کردم براهی همرهی

میرفت آن سرو سهی پیش من و من بر اثر

میدیدم آن بالای او وان رفتن زیبای او

وز مهر خاک پای او هزمان برافشاندم بسر

ناگاه صبر از من بکاست در جان و دل افتاد خواست

شهری برین محضر گواست این را ندارم مختصر

در دامنش آویختم صد گونه رنگ آمیختم

وز دیده گوهر ریختم در پیش آن روشن گهر

پس گفتم ایزیبا نگار از داغ عشقت زینهار

از کرم و تیمار تو کار انده کنم داری خبر

من فتنه ام بر چهر تو بر چهر همچون مهر تو

دل داده ام از بهر تو یکره بجانم باز خر

آویختم بر موی او بوسی زدم بر روی او

وز چهره نیکوی او از بوسه گشتم کامور