گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۵

 

جهانا چه در خورد و بایسته‌ای!وگر چند با کس نپایسته‌ای
به ظاهر چو در دیده خس ناخوشیبه باطن چو دو دیده بایسته‌ای
اگر بسته‌ای را گهی بشکنیشکسته بسی نیز هم بسته‌ای
چو آلوده‌ای بینی آلوده‌ایولیکن سوی شستگان شسته‌ای
کسی کو تو را می‌نکوهش کندبگویش: هنوزم ندانسته‌ای
بیابی ز من شرم و آهستگیاگر شرمگن مرد و آهسته‌ای
تو را من همه راستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۸

 

ثوابست پرسیدن خسته‌ایکه دور افتد از وصل پیوسته‌ای
سواران چابک سرد، گردمیبسازند با پای آهسته‌ای
نمی‌دانم از زورمندان درستجلادت نمودن بر اشکسته‌ای
به پایش فرو رفته خار جفاز دستش درافتاده گل دسته‌ای
چه داند که بر من چها می‌رود؟ز دام محبت برون جسته‌ای
کجا غصهٔ دل تواند نهفت؟چو من رخ به خون جگر شسته‌ای
بگو، ای صبا، قصهٔ اوحدیچو پرسندت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی