گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو خورشید بر گنبد لاژورد

سراپرده‌ای زد ز دیبای زرد

خروشی بلند آمد از دیده‌گاه

بگودرز کای پهلوان سپاه

سپاه آمد و راه نزدیک شد

ز گرد سپه روز تاریک شد

بجنبید گودرز از جای خویش

بیاورد پوینده بالای خویش

سوی گرد تاریک بنهاد روی

همی شد خلیده دل و راه‌جوی

بیامد چو نزدیک ایشان رسید

درفش فریبرز کاوس دید

که او بد بایران سپه پیش‌رو

پسندیده و خویش سالار نو

پیاده شد از اسپ گودرز پیر

همان لشکر افروز دانش‌پذیر

گرفتند مر یکدگر را کنار

خروشی برآمد ز هر دو بزار

فریبرز گفت ای سپهدار پیر

همیشه بجنگ اندری ناگزیر

ز کین سیاوش تو داری زیان

دریغا سواران گودرزیان

ازیشان ترا مزد بسیار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

ازیشان ببارید گودرز خون

که بودند کشته بخاک اندرون

بدو گفت بنگر که از بخت بد

همی بر سرم هر زمان بد رسد

درین جنگ پور و نبیره نماند

سپاه و درفش و تبیره نماند

فرامش شدم کار آن کارزار

کنونست رزم و کنونست کار

سپاهست چندان برین دشت و راغ

که روی زمین گشت چون پر زاغ

همه لشکر طوس با این سپاه

چو تیره شبانست با نور ماه

ز چین و ز سقلاب وز هند و روم

ز ویران گیتی و آباد بوم

همانا نماندست یک جانور

مگر بسته بر جنگ ما بر کمر

کنون تا نگویی که رستم کجاست

ز غمها نگردد مرا پشت راست

فریبرز گفت از پس من ز جای

بیامد نبودش جز از رزم رای

شب تیره را تا سپیده دمان

بیاید بره بر نجوید زمان

کنون من کجا گیرم آرامگاه

کجا رانم این خوار مایه سپاه

بدو گفت گودرز رستم چه گفت

که گفتار او را نشاید نهفت

فریبرز گفت ای جهاندیده مرد

تهمتن نفرمود ما را نبرد

بباشید گفت اندران رزمگاه

نباید شدن پیش روی سپاه

بباید بدان رزمگاه آرمید

یکی تا درفش من آید پدید

برفت او و گودرز با او برفت

براه هماون خرامید تفت

چو لشکر پدید آمد از دیده‌گاه

بشد دیده‌بان پیش توران سپاه

کز ایران یکی لشکر آمد بدشت

ازان روی سوی هماون گذشت

سپهبد بشد پیش خاقان چین

که آمد سپاهی ز ایران زمین

ندانیم چندست و سالار کیست

چه سازیم و درمان این کار چیست

بدو گفت کاموس رزم آزمای

بجایی که مهتر تو باشی بپای

بزرگان درگاه افراسیاب

سپاهی بکردار دریای آب

تو دانی چه کردی بدین پنج ماه

برین دشت با خوار مایه سپاه

کنون چون زمین سربسر لشکرست

چو خاقان و منشور کنداورست

بمان تا هنرها پدید آوریم

تو در بستی و ما کلید آوریم

گر از کابل و زابل و مای و هند

شود روی گیتی چو رومی پرند

همانا به تنها تن من نیند

نگویی که ایرانیان خود کیند

تو ترسانی از رستم نامدار

نخستین ازو من برآرم دمار

گرش یک زمان اندر آرم بدام

نمانم که ماند بگیتیش نام

تو از لشکر سیستان خسته‌ای

دل خویش در جنگشان بسته‌ای

یکی بار دست من اندر نبرد

نگه کن که برخیزد از دشت گرد

بدانی که اندر جهان مرد کیست

دلیران کدامند و پیکار چیست

بدو گفت پیران کانوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

بپیران چنین گفت خاقان چین

که کاموس را راه دادی بکین

بکردار پیش آورد هرچ گفت

که با کوه یارست و با پیل جفت

از ایرانیان نیست چندین سخن

دل جنگجویان چنین بد مکن

بایران نمانیم یک سرفراز

برآریم گرد از نشیب و فراز

هرانکس که هستند با جاه و آب

فرستیم نزدیک افراسیاب

همه پای کرده به بندگران

وزیشان فگنده فراوان سران

بایران نمانیم برگ درخت

نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت

بخندید پیران و کرد آفرین

بران نامداران و خاقان چین

بلشکر گه آمد دلی شادمان

برفتند ترکان هم اندر زمان

چو هومان و لهاک و فرشیدورد

بزرگان و شیران روز نبرد

بگفتند کامد ز ایران سپاه

یکی پیش رو با درفشی سیاه

ز کارآگهان نامداری دمان

برفت و بیامد هم اندر زمان

فریبرز کاوس گفتند هست

سپاهی سرافراز و خسروپرست

چو رستم نباشد ازو باک نیست

دم او برین زهر تریاک نیست

ابا آنک کاموس روز نبرد

همی پیلتن را ندارد بمرد

مبادا که او آید ایدر بجنگ

وگر چند کاموس گردد نهنگ

نه رستم نه از سیستان لشکرست

فریبرز را خاک و خون ایدرست

چنین گفت پیران که از تخت و گاه

شدم سیر و بیزارم از هور و ماه

که چون من شنیدم کز ایران سپاه

خرامید و آمد بدین رزمگاه

بشد جان و مغز سرم پر ز درد

برآمد یکی از دلم باد سرد

بدو گفت کلباد کین درد چیست

چرا باید از طوس و رستم گریست

ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه

میان اندرون باد را نیست راه

چه ایرانیان پیش ما در چه خاک

ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک

پراگنده گشتند ازان جایگاه

سوی خیمهٔ خویش کردند راه

ازان پس چو آگاهی آمد به طوس

که شد روی کشور پر آوای کوس

از ایران بیامد گو پیلتن

فریبرز کاوس و آن انجمن

بفرمود تا برکشیدند کوس

ز گرد سپه کوه گشت آبنوس

ز کوه هماون برآمد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

سپهبد بریشان زبان برگشاد

ز مازندران کرد بسیار یاد

که با دیو در جنگ رستم چه کرد

بریشان چه آورد روز نبرد

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

که بیدار دل باش و روشن‌روان

بدین مژده گر دیده‌خواهی رواست

که این مژده آرایش جان ماست

کنون چون تهمتن بیامد بجنگ

ندارند پا این سپه با نهنگ

یکایک بران گونه رزمی کنیم

که این ننگ از ایرانیان بفگنیم

درفش سرافراز خاقان و تاج

سپرهای زرین و آن تخت عاج

همان افسر پیلبانان بزر

سنانهای زرین و زرین کمر

همان زنگ زرین و زرین جرس

که اندر جهان آن ندیدست کس

همان چتر کز دم طاوس نر

برو بافتستند چندان گهر

جزین نیز چندی بچنگ آوریم

چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم

بلشکر چنین گفت بیدار طوس

که هم با هراسیم و هم با فسوس

همه دامن کوه پر لشکرست

سر نامداران ببند اندرست

چو رستم بیاید نکوهش کند

مگر کین سخن را پژوهش کند

که چون مرغ پیچیده بودم بدام

همه کار ناکام و پیکار خام

سپهبد همان بود و لشکر همان

کسی را ندیدم ز گردان دمان

یکی حمله آریم چون شیر نر

شوند از بن که مگر زاستر

سپه گفت کین برتری خود مجوی

سخن زین نشان هیچ گونه مگوی

کزین کوه کس پیشتر نگذرد

مگر رستم این رزمگه بنگرد

بباشیم بر پیش یزدان بپای

که اویست بر نیکوی رهنمای

بفرمان دارندهٔ هور و ماه

تهمتن بیاید بدین رزمگاه

چه داری دژم اختر خویش را

درم بخش و دینار درویش را

بشادی ز گردان ایران گروه

خروشی برآمد ز بالای کوه