گنجور

 
عیوقی
 

دریغ ای پدر دیدهٔ شیر مرد

کی رفتی ز دنیا پر از داغ و درد

چنین است کار سرای سپنج

چنین بود خواهد جهان گرد گرد

شدی کشته ناگه به دست سگی

که او را نه زن خواند شاید نه مرد

از و کین تو باز خواهم چنانک

کی گرید برو گنبد لاژورد

چنان کو بر آورد گرد از سرت

بر آرم ز فرقش به شمشیر گرد

بگفت این واز درد بگریست زار

ز خون کرد روی زمین لاله زار

چو بسیار بگرست و زاری نمود

بگفتا کنون بانگ و زاری چه سود؟

برفت او و بر بارگی برنشست

سوی کینه رانداسب چون پیل مست

به حمله درآمد به سوی ربیع

بگفتش ربیع: ای سوار بدیع

چه مردی و پیشم چرا آمدی؟

بر شیر نر به چرا آمدی!

کی بر تو مرا رحمت آید همی

نخواهم کی آیدت از من غمی

سوی مرگ رفتن بسیجی همی

به دستم بذره نسنجی همی

سراسیمه رایی و دل خسته ای

مگر با غم عشق پیوسته ای؟

چه مردی؟ هلا زود بر گوی نام

همانا تویی ورقه ابن الهمام

کی از هجر گلشاه و مرگ پدر

شدستی دلاواره آسیمه سر

اگر ورقه ای، حمله آور، هلا!

کی برهانمت هم کنون زین بلا

کی از بهر بابک بنالی همی

برین روی زاری سگالی همی

رسانم ترا هم کنون زی پدر

بدین تیغ پولاد پرخاش خر

ور از بهر گلشاه دل خسته ای

دل اندر غم عشق او بسته ای

هم اکنون سرت را برم سوی اوی

نبینی تو تا زنده ای روی اوی

نه ای تو سزاوار دیدار اوی

منم یار او و سزاوار اوی

چو بشنید ورقه ازو این سخن

غم بابک و عشق آن سروبن

دگرباره اندر دلش تازه شد

بنالید و دردش بی اندازه شد

بگفت: ای فرومایهٔ مستحل

نیاورد گردون چو تو سنگ دل

نبخشودی ای شوم نامهربان

بر آن پیر فرتوت دیده جهان

که بر جان او بر، کمین ساختی

جهان را ز نامش بپرداختی

چه گفتی وراهیچ کین خواه نیست

و یا سوی تو مرگ را راه نیست؟

ترا گر چنین بود در دل گمان

گمانت کژ آمد بسان کمان

که من از پی کین او خاستم

به کینش زبان را بیاراستم

کنون از عرب نام تو کم کنم

نشاط و سرور تو ماتم کنم

ز بی آن کی بر تو شبیخون کنم،

ز خون تو این دشت گلگون کنم،

به شمشیر جان از تنت برکنم

بگرز گران گردنت بشکنم

جهان را، چو من تیغ پیدا کنم،

ز خون سپاه تو دریا کنم

بنالند چون نیزه گیرم به چنگ

به بیشه هزبرو به دریا نهنگ

ألا با من ای شیر جنگی بگرد

کی خواهم ز فرقت برآورد گرد

نباید مرا با تو زین بیش لاف

کی جای نبردست و جای مصاف

ربیع ابن عدنان ز گفتار اوی

برآشفت و آمد به پیکار اوی

بگفت: ای فرومایهٔ بی وفا

چه گویی تو در روی مردان جفا

نگویی مرا تا تو اندر عرب

چه کردستی از کارهای عجب

کی پیشم دلیری نمایی همی

بر شیر سگرا ستایی همی

محالست با من ترا گفت و گوی

بیا تا به میدان درآریم گوی

بگفت این و مانند ابر بهار

برو حمله کرد آن دلاور سوار

بر آویختند آن دو میر عرب

دو فرخنده نام و دو عالی نسب

دو میر شجاع و دو پیل نبرد

دو شیر صف آشوب و دو مرد مرد

بهٔک جای هر دو برآویختند

به نیزه همی صاعقه بیختند

سپردند هر دو به مرکب عنان

به پیش آوریدند نوک سنان

بگشتند چندان بخشم و ستیز

که شد نیزهٔ هر دوان ریز ریز

فگندند نیزه، کشیدند تیغ

چو دو برق رخشنده از تیره میغ

ز بس ضرب شمشیر زهر آب دار

بشد تیغ در دستشان پاره پار

بجز قبضهٔ درقه در دستشان

نماندونه کس داد ز آن سان نشان

ربیع ابن عدنان بکردار میغ

فراز سر ورقه بگذارد تیغ

ز شمشیر او ورقه ابن الهمام

بترسید و پیش آوریدش حسام

به شمشیر شمشیر او را گرفت

به دو نیمه شد هر دو تیغ ای شگفت!

بماندند بی نیزه و تیغ تیز

کسی کرد بی تیغ و نیزه ستیز؟

چو از تیغ و نیزه ندیدند کام

ربیع و همان ورقه ابن الهمام

نشدشان به جنگ اندرون رای سست

بگرز گران دست بردند چست

به گرز گران آوریدند رای

فشردند هر دو به پرخاش پای

بگرز آزمودند چندان نبرد

کی گل رنگ رخسارشان گشت زرد

نکردند گرز گران را یله

جز آنگه که شددست پر آبله

دگر باره شمشیرها خواستند

همی جنگ نو از سر آراستند

دو تیغ و دو رمح آوریدندشان

چوبی نیزه و تیغ دیدندشان

به میدان در، آن هر دو خسرونژاد

به کینه بگشتند چون تند باد

ربیع ابن عدنان برآورد خشم

یکی حمله کرد آن سگ شوخ چشم

سر نیزه بگذارد بر ران اوی

که از درد آزرده شد جان اوی

ابر پهلوی اسپ رانش بدوخت

رخ ورقه از دلد دل برفروخت

پیاده شد از اسپ، اسپس بمرد

پیاده برآن خستگی حمله برد

یکی نیزه ای زد به بازوش بر

کی بردوخت بازو به پهلوش بر

ولیکن به جانش نیامد گزند

ز بازوی خود نوک نیزه بکند

تن هر دو در بند غم بسته شد

همین خسته گشت و همان خسته شد

غلامش یکی بارهٔ تیز گام

بیاورد زی ورقه ابن الهمام

هم اندر زمان ورقهٔ نیک رای

به اسپ تک آور درآورد پای

بگشتند آن هر دو فرخ جوان

ز هر دو چو دو سل خون شد روان

ز بس خون کی از هر دو پالوده شد

ز خونشان دل خاک آلوده شد

دل هر دو از درد مستی گرفت

تن هر دو از رنج سستی گرفت

ز سستی بماندند از کارزار

بر آن هر دو آزاده شد کار زار

یکی خسته بازو یکی خسته ران

همان زین بترسید و هم این از آن

دو عاشق ز بهر دلارام خویش

همی تیره کردند ایام خویش

همی بر زدند از جگر سرد باد

همی کرد هریک ز گلشاهٔاد

چنان بد دل ورقه ابن الهمام

ز هجران گلشاه فرخنده نام

کی هزمان همی مغزش آمد به جوش

ولیکن بداز صبر و مردی خموش

ربیع ارچه بد عاشق زار اوی

دلش ایمن آخر بد از کار اوی

کی در حی او بود و در خان اوی

دلارام گل رخ بدش جان اوی

کی گلشاه با او وفا کرده بود

تن از وی به حیله رها کرده بود

به مکر و به چاره دلش بسته بود

به شیرین زبانی ازو جسته بود

جهان بر دلش تنگ چون حلقه بود

ولی جانش پیوستهٔ ورقه بود

کی باوی بهٔکجای خو کرده بود

دل هر دو در عشق پرورده بود

هم از کودکی مهرشان بسته بود

وفا در دل هر دوان رسته بود

ربیع ابن عدنان ز بس ابلهی

نبود آگه از مکر سروسهی

کی بروی به حیلت نهادست بند

به تیمار هجران و بیم گزند