گنجور

 
عیوقی
 

چو در بند او شد درخشنده ماه

نهاد از طرب روی سوی سپاه

سپاه بنی ضبه گشتند شاد

همه حمله کردند چون تند باد

گرفتند مر هر دو را در میان

شدند از طرب شادمان و دنان

چو ورقه چنان دید غم خواره شد

چو سر گشته ای زار و بیچاره شد

بگفت: ای سران و مهان عرب

شجاعان و نام آوران عرب

بجویید روی و بیابید رای

بکوشید با من ز بهر خدای

مرا اندرین کار یاری کنید

به جنگ اندرون پای داری کنید

مگر یار گم بوده باز آورم

دل دشمنان زیر گاز آورم

سبک باب گلشاه فرخ نسب

خروشید و بدرید بر تن سلب

بگفت: از پی حمیت و نام و ننگ

بکوشید أیا نام داران به جنگ

چو گفت این أبا ورقه و با سپاه

ز کینه بر اعدا گرفتند راه

به حمله درون زود بشتافتند

مر آن قوم را جمله دریافتند

بساجان کی اندر بلا سوختند

بسا دیده کز تیر بردوختند

همی تا جهان جامهٔ دود رنگ

نپوشید، کوته نکردند چنگ

چو گیتی بپوشید شعر کبود

دو لشکر ز هم باز گشتند زود

ربودند گلشاه دل خواه را

ببستند و بردند آن ماه را

چو دو لشکر از کینه گشتند باز

دل ورقه شد جفت گرم و گداز

بگفتا که: در جنگ کشته شدن

بهست از چنین زار زنده بدن

بگفتار با خلق بگشاد لب

نگر تا چه کرد آن سوار عرب

همی بود تا شب بسی درگذشت

شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

برون آمد از خیمه چون تند باد

سوی لشکر دشمنان رخ نهاد

ابا درقه و دشنه و تیغ تیز

همی رفت تنها به خشم و ستیز

سپه بد سر اندر کشیده به خواب

که بس مانده بودند از رنج و تاب

چو آتش دل ورقه تفسیده گرم

همی شد میان سپه نرم نرم

همی کرد با خیمها در نگاه

به تیره شب اندر همی کرد راه

ز دلبرش جایی نشانی ندید

نه از هیچ جا زاری او شنید

چو از دیدن دوست نومید گشت

دل و جانش لرزنده چون بید گشت

یکی خیمه ای دید عالی ز دور

همی تافت از وی چو از ماه نور

سبک ورقه زی خیمه افگند رای

باومید دیدار آن دل ربای

چو از دور نزدیک خیمه رسید

به درگاه خیمه درون بنگرید

به بیغولهٔ خیمه گلشاه را

بدیدش مر آن دل گسل ماه را

دو گیسوش بر چوب بسته چو سنگ

ببسته چنان چوب بر رشته چنگ

پس پشت او دستها بسته سخت

غلام از بر تخت و او زیر تخت

همه مشک پر چنبرش زیر تاب

همه نرگس دلبرش زیر آب

گل لعل فامش نهان زیر ابر

دل مهربانش نهان زیر صبر

غلام از بر تخت، دل پرستیز

نهاده ز پیش اندرون تیغ تیز

تهی کرده بد خیمه از کهتران

ز پیوستگان و هم از مهتران

نبد جز غلام اندر آن خیمه کس

هم او بود تنها و گلشاه و بس

یکی نوبتی بر در خیمه بر

ببسته به کردار مرغی بپر

نهاده بر آن تخت پیش غلام

یکی قطره میزی می لعل فام

به دست اندرش ساغری پر شراب

به رنگ گل سرخ و بوی گلاب

غلام از بر تخت بد نیم مست

یکی تیغ پیش و پیاله به دست

فگنده بدیدار گلشاه چشم

رخی پر ز رشک و دلی پر ز خشم

به گلشاه گفتی همی هر زمان

ز کین جگر: کای فلان و فلان

بکشتی تو مر بابکم را به قهر

به من بر همه نوش کردی چو زهر

برادرم را نیز کشتی به جنگ

ایا سنگ دل شوخ بی نام و ننگ

گناه ترا جمله کردم عفو

نداری همی مر مرا هم کفو؟

من از ورقهٔ تو بچه کمترم

که ما را نخواهی، نیایی برم

ببندم کنون لاجرم بسته ای

دل خویش با مرگ پیوسته ای

هم اکنون من این بادهٔ لعل فام

خورم، چون بخوردم بگیرم حسام

همه کین دیرینه پیدا کنم

بگیرمت با قهر و رسوا کنم

به پیش تو اندر به قهر و ستم

چنان چون سزد با تو باشم بهم

سحرگاه باشد کی آیم به جنگ

شوم ورقه را زنده آرم به چنگ

به پیش تو آرمش بسته دو دست

کنمش از غم و رنج و تیمار مست

پس آنگه ببرم سرش از قفا

کزو وز تو دارم فراوان جفا

همی گفت چونین و بر کف شراب

همی راند گلشاه از دیده آب

روانش پر از درد و دل پر ز پیچ

سر از پیش خود بر نیاورد هیچ

نه با وی به گفتار بگشاد لب

نه از کبر خاموش گشت ای عجب!

غلام فرومایه کان می بخورد

نشست او زمانی و تیزی نکرد

پس آنگاه از تخت برخاست زود

ز کار فلک هیچ آگه نبود

به نزدیک او رفت با خرمی

بسیجید از بهر نا مردمی

بدان روی تا مهر بستاندش

به ناپاکی آلوده گرداندش

به گلشاه چون دست کردش دراز

دل ورقه مر کینه را کرد ساز

نماندش صبوری، نماندش قرار

به خیمه درون جست عیار وار

بهٔک جستن آمد به نزد غلام

برآورد و بگذارد هندی حسام

بهٔک زخم بگسست از تن سرش

کز آن زخم آگه نشد لشکرش