گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۶

 

ساقی سیمتن چه خسبی خیزآب شادی بر آتش غم ریز
بوسه‌ای بر کنار ساغر نهپس بگردان شراب شهدآمیز
کابر آذار و باد نوروزیدرفشان می‌کنند و عنبربیز
جهد کردیم تا نیالایدبه خرابات دامن پرهیز
دست بالای عشق زور آوردمعرفت را نماند جای ستیز
گفتم ای عقل زورمند چرابرگرفتی ز عشق راه گریز
گفت اگر گربه شیر نر گرددنکند با پلنگ دندان تیز
شاهدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۵

 

ای سنایی به گرد حران گردتا بیابی ز جود ایشان چیز
نزد نادیدگان و نااهلانکی بود بذل و همت و تمییز
کودک خرد بی‌خرد بدهدزر سی دانه را به نیم مویز
بی‌نوا سوی بی‌سخا نشویغر نگردد به گرد آلت حیز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۶

 

هر که زین پیش بود امیر سخناز امیر سخا شدند عزیز
تو همه روز گرد آن گردیکه به نزدیکشان زرست و پشیز
دستهٔ گل بر کسی چه بریکه فروشد به کویها گشنیز
پیرهن زان طمع مکن که ز حرصدزدد از جامهٔ پدر تیریز
بهر دهلیزبان چگویی شعرکه بمانی چو کفش در دهلیز
بوسه بر لب دهی شکر یابیبوسه بر کون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۸)

 

طاقت عفو در تو نیست اگر

خیز و با دشمنان در آ به ستیز

سینه را کارگاه کینه ساز

سرکه در انگبین خویش مریز


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶

 

رند مستیم و عشق شورانگیز
عقل مخور گو ز ما پرهیز
ساقیا خم می بیار آن دم
خم می بر سر حریفان ریز
بر در می فروش خوش بنشین
از سر کاینات هم برخیز
جاودان گر حیات می‌جوئی
جان و جانان به همدگر آمیز
گر حلیمی تو بردباری کن
آب دیده به خاک ایشان ریز
بر سر خاک عاشقان چو رسی
قصر شیرین بساز و هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰

 

خاک میخانه بر سر ما ریز
جام می را بگیر و بر ما ریز
بر در میفروش خوش بنشین
از سر هر دو کون هم برخیز
عین ما را به عین ما بنگر
قطره و بحر را به هم آمیز
بزم عشقست و عاشقان سرمست
تو اگر زاهدی ز ما پرهیز
فتنه در چار سوی جان افتاد
از هیاهوی عشق شورانگیز
عشق مست است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۹

 

مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیز
ریختی خون عاشقان به ستیز
اگر کشی بی بهانه نتوان کشت
صد بهانه بعشره انگیز
از من آن پای بوسه مگریزان
همچو عمر گریز پا مگریز
گو پرهیز چشمت از خونم
نیست بیمار را به از پرهیز
کرد خون همه به گردن زلف
گفت کج دار طره را و مریز
پارسا دست خشک رفت آنجا
چون زنیع داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی