گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

چه نشینم که فتنه بر پای استرایت عشق پای برجای است
هرچه بایست داشتم الحقمحنت عشق نیز می‌بایست
صبر با این بلا ندارد پایبگریزد نه بند بر پای است
راستی به که صبر معذوراستبر سر تیغ چون توان پای است
بیخ امید من ز بن برکندآنکه شاخ زمانه پیرای است
کار من بد شده است و بدتر ازینهم شود، تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۲۰

 

میزند بنگ صاف مرشد خاف
غافل از ذوق باده غیبی است
گر چه آن شیخ کالنبی گویند
کالنبی نیست شیخ کبنی است


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی