گنجور

 
جامی

خسرو صبح چون علم بر زد

لشکر شام را به هم بر زد

هر دو کردند ازان حرم به شتاب

چاره جو رو به مسجد احزاب

تا به پیشین قدم بیفشردند

در طلب روز را به سر بردند

ناگه از ره نسیم یار رسید

آن گروه زن آمدند پدید

لیک مقصود کار همره نی

خیل انجم رسید و آن مه نی

با عیینه سخن گزار شدند

قصه پرداز آن نگار شدند

که برون برد رخت ازین منزل

راند تا منزل دگر محمل

روی خورشید قرب غیم گرفت

راه حی بنی سلیم گرفت

قبله آن قبیله شد رویش

طاق محرابشان دو ابرویش

همچو لاله به سینه داغ تو برد

شعله زن لاله ای ز باغ تو برد

گرچه بار رحیل از اینجا بست

طالب وصل توست هر جا هست

چو سمن تازه و چو گل بویاست

نام او از معطری ریاست

نام ریا چو آمدش در گوش

از سرش عقل رفت و از دل هوش

پرده از چهره حیا برداشت

شرم بگذاشت وین نوا برداشت

کای دریغا که یار محمل بست

بار دل پشت صبر را بشکست

آمدم بر امید دیدارش

تافت از من زمانه رخسارش

از ثری قدرم ار چه بالا نیست

جای ریا بجز ثریا نیست

هست رو در ثری ثریا را

پشت بر من چراست ریا را

تا به کی از دو دیده خون ریزم

خون دل از درون برون ریزم

در دلم خون نماند و در چشم آب

همه اسباب گریه شد نایاب

کیست از دوستان و غمخواران

در طریق وفا هواداران

که مرا در فراق آن دلدار

دیده عاریت دهد خونبار

تا ز درد فراق او گریم

ز آتش اشتیاق او گریم