گنجور

 
سلطان ولد

دائماً شد حسام دین او را

مدحگر بود در خلا و ملا

شرح احوال و رتبتش کردی

نزد حق وصف قربتش کردی

چون چنان صادقی گواهی داد

در حق ذات آن کریم نهاد

هیچکس را عجب نماند و شک

چون زر صاف را نمود محک

یک گواهی او فزون ز هزار

بود از مردم دگر ای یار

بهر زر یک گواهی صراف

به ز صد دانکه باشد آن ز گزاف

غیر صراف اگر صداند و هزار

گفتشان را بیک جوی مشمار

ماه نو را بپرس از بینا

هیچ مشنو گواهی اعمی

گرچه هستند در عدد بسیار

لیک یک نیستند در مقدار

هست این را مثالها بسیار

مغز را گیر و پوست را بگذار

ور نبودی گواهی او نیز

هست پیدا که اوست مرد عزیز

بر رخش ظاهر است آن آثار

کاندر او هست گوهر احرار

صورت و سیرتش گواه وی است

که دلش زنده از لقای حی است

هر که دارد درون زنده یقین

داند این کوست رهبر و حق بین

در پی او رود بصدق تمام

تا رهد زین خودی همچون دام

دائما مست عشق باشد او

که بوی آرد از دل و جان رو

همچو جیحون ز دل دوانه بود

سوی دریای جان رهانه بود

چونکه مانند سیل شد پویان

عاقبت بحر گردد آن جویان

نی چنان بحر کان شود مفهوم

یا بگفتن کسی کند معلوم

علم و فهمت حجاب آن دریاست

دانش آن ز راه محو و فناست

تا نگردی فنا بدان ن رسی

تا درون تنی بجان نرسی

تن حجاب ره است بگذارش

پرده است از میانه بردارش

تا رسد جان پاک در جانان

تا بیابند دردها درمان

اصل چون صحبت است در تحصیل

کرده شد شرح مجمل و تفصیل

علم گردد میسر از تکرار

زهد از ذکر و طاعت بسیار

فقر را صحبت است معظم کار

نظر شیخ بخشدت دیدار

گر کنی اجتهاد هم نیکوست

لیک صحبت یم است و جهد چو جوست

آنچه از جهد گرددت پیدا

گوش بگشای و بشنو ای دانا

شود از صحبتت دو صد چندان

دان پیر را بگیر ز جان

نظر شیخت آن دهد در حال

که نیابی بجهد خود صد سال

شیخ بیناست چون دوی پی او

خوش بنورش ج هی ز چاه و زجو

جهد همچون عصاست در کف کور

تا رهد ز اوفتادن و شر و شور

پیشوای تو چون بود بینا

همچو او خوش روی در آن صحرا

لیک چون پیشوا عصا بودت

آن چنان سیر از کجا شودت

صحبت شیخ جان کوششهاست

هرکه دریابد از خواص خداست

جوی از استاد صنعت ای دانا

باش شاگرد تا شوی استا

پیشه را گر ز خود کنی حاصل

کی شوی هچو اوستا کامل

سر ارسال انبیا این بود

تا رسد هر کسی بمقصد زود

ورنه خود هر کسی بکوشش خویش

کار خود را تمام بردی پیش

لیک چون آن نگرددت حاصل

جهد مگذار تا شوی واصل

یار رهبر بود فتوح عظیم

صحبت او رهاندت از بیم

چون میسر شود فدا کن جان

که نباشد مزید هیچ بر آن

چون رسیدی بخدمت مردان

کار خود را هر آنچه بهتر دان

رهبرت چون نماند همره جوی

در ره حق بهمرهان میپوی

ور نباشند این دو جهد رواست

زانکه بی این دو ترک جهد خطاست

 
 
 
sunny dark_mode