گنجور

 
سلطان ولد

این عدد از تن است کان عدد است

دمبدم از عدد ورا مدد است

زانکه ترکیب او ز عنصر چار

آفریده است خالق جبار

بسته در شش جهات و پنج حس است

از برون چون زراز درون چومس است

چون از اعداد زاد و از اضداد

اوز وحدت کجا شود دلشاد

نظر از خود همیکند زان رو

مینماید ورا یکی سه و دو

همچنان که از آبگینۀ زرد

نگری در جهان تو ای سره مرد

زرد بینی همه جهان را تو

هم بدان را و نیکوان را تو

عالمت ز آبگینه زرد نمود

ورنه آنجا نه زرد بد نه کبود

تن خود را چو آبگینه شمر

که از او میکنی همیشه نظر

لاجرم جز عدد نمی ‌ بینی

گاه در کفر و گاه در دینی

گه در اقرار و گه در انکاری

گاه در کار و گاه بیکاری

هست یک شخص بیش تو صدیق

هست یک شخص منکر و زندیق

تا از این جسم پر عدد نرهی

در جهان احد قدم ننهی

عالم الفقر خارج الاعداد

نعته طاهر من الاضداد

هو سر الاله فی الارواح

هو اصل الحیوة و الافراح

هو فی حالة الکمال اله

وصفه لاینال بالافواه

عجز الواصلون من درکه

کلهم کالطیور فی شرکه

منه فخر الرسول فی العالم

هکذی انبیاؤه اعلم

حرف سر الفقیر لایقرا

علمه بالعقول لایدری

من محی العلم والعقول دری

قدکری فی جنانه و جری

لیس للغیر فی هواه سبیل

حل عن ان یراه غیر جلیل

غیر کی گنجد اندر آن وحدت

در چنان نور کی بود ظلمت

غیر او ظلمت است و او همه نور

دید در روز کس شب دیجور

در نمکسار او شوند نمک

گرچه باشند جمله طیر و سمک

همچو دو نان مرو پی دو نان

گرد فقر و فقیر گرد از جان

کز فقیران شه و امیر شوی

وز حقیران خس و حقیر شوی

عاقبت آن شوی که جویانی

در پی تن مپوی اگر جانی

تن و هستی تو حجاب ره اند

مثل ابرها که سد مه ‌ اند

پرده جسم است ورنه خود دلدار

هست با تو همیشه مونس و یار

جنبشت زوست دائما و سکون

نیست جز حق کسی درون و برون

همچو یک لعبتی تو در کف او

می ببازاندت بهر در و کو

گه کند غالبت گهی مغلوب

گه کند طالبت گهی مطلوب

گه بپستت برد گهی بالا

گاه دونت کند گهی والا

لحظه ‌ ای از کفش نئی بیرون

هر زمان از وئی تو دیگرگون

حق چنین ظاهر و تو بیخبری

آدمی نیستی مگر که خری

گشت پنهان ز فرط پیدائی

آنکه پستی وی است و بالائی

ذات را از صفات میدانند

وز صفت نقش ذات می ‌ خوانند

بنما چیست کان صفات خدا

نیست از نیک و بد ز ارض و سما

زیر و بالا و پیش و پس چپ و راست

هرچه بینی صفات ذات خداست

هرچه معدوم محض و هرچه شی است

بی خیال و گمان صفات وی است

هرکجا رو کنی بود رویش

همه عالم پراست از بویش

نیست ممکن از او جدائی هیچ

مر ترا پس چراست پ یجا پیچ

در کف تست او تو بیخبری

ز ابلهی هر طرف همی نگری

زان شکر پر همیشه همچونئی

حاضر است آب لیک تشنه نئی

طلب تشنگی کن ای گمراه

از خدا دائماً همین می خواه

که بری ذوق از کباب و زنان

چون نباشی گرسنه ای مهمان

پس برو عشق جوی از دل و جان

ورنه معشوق ظاهر است و عیان

زانکه بی عشق روی خویش را

نتوانند دیدن ای جویا

عشق چشم است مرد حق بین را

عشق آراست مذهب و دین را

عشق چون مشعل است در شب تار

هرکش آن مشعل است بیند یار

پر و بال است مرغ جان را عشق

نردبان است آسمان را عشق

همه هستی تن است و عشق چو جان

که جمادات از او شوند روان

همه اشیا ز عشق هست شدند

ورنه بی عشق جمله نیست بدند

کل من کان یافتی عاشق

هو کالبدر فی الدجی شارق

روح من لا له صبا بتنا

کیف یاتی له سعادتنا

عقل من لاله هوی جامد

هو ان کان سایلا راکد

سیر ان الرجال بالاشباح

فی سماء البقاء والارواح

اطلب الصب انت یا طالب

هو دان و امره غالب

قرقف العشق یفتح العینین

مذ سکرت یزیل منک البین

عاشق الحق شارق کالشمس

لیس فی یومه غداً اوامس

عاشق الحق معدن الانوار

هو فی الارض منبع الاسرار

عاشق الحق وحده یسری

غیر وجه الحبیب لایدری

عاشق الحق دائماً حیران

روحه من شرابه سکران

عاشق الحق دائماً اواه

هو فی العشق غارق تباه

عاشق الحق یحیی الموتی

اینما راح روحه و اتی

عاشق الحق فارس سباق

هو للغیر فی الهوی سواق

عاشق الحق مسکر الارواح

منقذ الروح من ید الاشباح

عاشق الحق نوره ساطع

هو کالسیف لامع قاطع

عاشق الحق فاتح الابصار

مظهر المنکرین والاخیار

عاشق الحق قائم بالله

هو فی القرب دائم باللّه

عاشق الحق عرشه عال

هو کالحق حاکم وال

عاشق الحق کامل واف

کل من لایحبه جاف

عاشق الحق زبدة الموجود

وجهه اصل سر کل وجود

هُوَ یَبْقَی وَ غَیْرُهَ یَفْنَی

هُوَ اَعْلَی وَ غَیْرُهُ اَدْنی

عاشق حق امیر رحمان است

غیر عاشق اسیر شیطان است

لیک کی میرسد بهر کس عشق

هر پیاده کجا رود بدمشق

تا بحق پرده ‌ هاست بس بسیار

اندرین ره ز ظلمت و انوار

 

 

 
 
 
sunny dark_mode