گنجور

 
سلطان ولد

طیور الضحی لاتستطیع شعاعه

فکیف طیور اللیل تطمع ان تری

مصطفی گفت میشود گردان

قلب مؤمن با صبعی رحمن

هر طرف کو بخواهد آن دل را

برد آرد میان خوف و رجا

آن دلی کش بحق بود حرکت

همه یابند از او دوصد برکت

آلت محض باشد او چو قلم

نبود از قلم نقوش و رقم

نقش از کاتب است بر کاغذ

نی ز حبر و نه از قلم باشد

هر تنی را چو خانه ‌ ای میدان

از زن و مرد و طفل و پیر و جوان

بین که در هر تنی چگونه کس است

در یکی شحنه در یکی عسس است

در یکی دزد و در یکی دربان

در یکی میرو و در یکی سلطان

در یکی نور و در یکی نیران

در یکی کفر و در یکی ایمان

نوع نوع از فرشته و شیطان

همچنین بیشمار تا سبحان

در دل اولیا خداست مقیم

گشته با خلق از آن نفوس ندیم

همه افعالشان بامر حق است

دمبدمشان ز علم حق سبق است

صاحبان و خواص یزدان اند

همه اسرار را همیدانند

هرچه خواهند آن شود در حال

شنوانند گفت را بی قال

بی کف و دست تیغها رانند

نامۀ نانوشته را خوانند

تا بدانی که حق تعالی را

اینچنین اولیاست در دو سرا

کانبیای گزین بعشق از جان

گشته ‌ اند آن خواص را جویان

وینچنین اولیا که پنهان اند

کاملانشان غلام از جان اند

جز خداشان کسی نمیداند

نادری ناگه آن طرف راند

طالب وصل شمس دین بودند

در طلب لحظه ‌ ای نیاسودند

دان که عشاق را سه مرتبه است

یک بلند و یک اوسط و یک پست

همچنین هم مقام معشوقان

بر سه قسم است لیک بس پنهان

کرد ظاهر مراتب عشاق

بر همه کافۀ جهان خلاق

نی چنانکه مقام ایشان است

زانکه آن حال سخت پنهان است

ظاهراً گرچه جمله مشهوراند

باطناً بی نشان و مستوراند

چون خدا آشکار و پنهان ‌ اند

زان سبب خلقشان نمیدانند

لیک معشوق را نکرد خدا

مشتهر نی نهان و نی پیدا

حا ل معشوق مانده است نهان

از خواص و ع ا م در دو جهان

نی ولی دید و نی عدو او را

حق ز غیرت نهفت آن رو را

این بود وصف حال آن معشوق

که ز سابق خفی است وز مسبوق

اولین مرتبه ز معشوقان

گشت بر عاشقان خواص و عیان

دومین مرتبه نگشت پدید

کس از آن نام نیز هم نشنید

سومین خود بماند سخت نهان

آشکارا نگشت در دو جهان

شمس تبریز بود از آن شاهان

که ز غیرت خداش کرد نهان

زان سبب خویش را بمولانا

بنمود او که بود جنس او را

هر دو یک سر بدند و یک گوهر

زاده از نور سر چوتاب از خور

در مراتب ز جمله بگذشتند

روز و شب یار همدگر گشتند

از چنین قوم نام کس نشنید

نی کسی هم بخواب نیز بدید

اولیا را بخاطر این نگذشت

که کسی همچنین تواند گشت

می شنیدند گاه گاهی نام

ز اولین عاشقان خاص کرام

ز آخرین نام نیز نشنیدند

زین سبب گردد آن نگردیدند

بود یک روز مست مولانا

گفت فردا بروز حشر و جزا

اولیا جوق جوق برخ یزید یزند

شاد و با همدگر در آمیزند

انبیا همچنین گروه گروه

حشر گردند شاد بی اندوه

مؤمنان نیز هر طرف افواج

سر بر آرند چون ز بحر امواج

ده ده و صد صد و هزار هزار

جنس با جنس خویش روز و شمار

شمس دین و من از همه ممتاز

حشر گردیم هر دو بی انباز

گرچه آنجا دوی ندارد راه

شاهیش را هم اوست میروسپاه

لشکر آفتاب تاب وی است

از خود او روشن و لطیف حی است

نیست اندریکیش کس را فهم

فکرت آن نگنجد اندروهم

من و او ز اعتبار این عالم

گرچه گویم نباشد آن حالم

ورنه یک گوهریم درد وسرا

هیچگونه نبوده ‌ ایم جدا

خود کس از خویش کی جدا گردد

گرچه بر ارض و بر سما گردد

این جدائی ز روی گفتار است

عدد اندر احد نه بر کار است

زانکه اعداد برف هجران اند

در تموز احد نمیمانند

وحدت محض چون شود پیدا

نی عدو ماند و نه ارض و سما

اول او بود و آخر او ماند

هست را باز نیست گرداند

عددی کان نگشت محو احد

می بپوسد بزیر خاک لحد

هرکه پیش از اجل نمرد بمرد

بشد اوصاف و ماند دایم درد

هرکه در عشق حق نمرد تمام

پیش آن پختگان بود او خام

در دهان تلخ و ترش باشد او

نرود خوش فرو بکام و گلو

مرگ خود زندگی است گردانی

از چنین مرگ رو نگردانی

دانه در خاک چونکه نیست شود

هست گردد سوی حیات رود

زنده از خاک سر برون آرد

گوید او مرگ این فنون آید

هستی من اگر فنا نشدی

در جهانم چنین ن وان ب دی

عوض دانه ‌ ای دوصد دانه

کی رسیدی ز جود جانانه

برگ و شاخ و ثمار سرباری

داد از لطف خود مرا باری

هستی دانه نیست گر نشدی

سرش از زیر خاک بر نشدی

کرم خوردی و درون انبارش

کی بماندی بعالم آثارش

پس یقین دان که مرگ زندگی است

پادشاهی درون بندگی است

نیست شو دمبدم از این هستی

تا خوشی ات فزاید و مستی

گر شدی در عروج عین ملک

اندر آنهم آن ممان گذر ز فلک

چونکه از نیستی تو برخوردی

پی یک جان دو صد عوض بردی

چه هراسی بباز هر دم جان

همچو خورشید نور می افشان

رو ممان در خودی که تا مانی

جان سپار و مکن گرانجانی

خنک او را که از خودی برخاست

جان خود را فزود و تن را کاست

کرد خود را برای حق قربان

یافت عیدی زوعدۀ قرآن

ع م ر بشمرده چون فدا کرد او

عمر بیحد و عد بدادش هو

چونکه خواهد خدای نیکی تو

از سر لطف بخشدت آن خو

که کنی نفس را مهان وذلیل

دایماً دادیش ضعیف و علیل

خاک باشی ورا بیاموزی

خرقۀ ذل برای او دوزی

مسکنت را گزین کنی بجهان

تا شمارندت این کسان ز خسان

نام و ناموس چون حجاب ره است

هر دو راترک کن که ابر و مه است

هرکه شهرت طلب کند میدان

حق از او معرض است در دو جهان

شهرت او را رسد که گشت فنا

بگذشت از حجاب این من و ما

نیست شد اندر او صفات بشر

سر موئی از آن نماند اثر

گشت مبدل چنانکه مس ز اکسیر

یا چو خون کان ز مه ر گردد شیر

یا چو حیوان که در نمکلان شد

نمک محض اگر چه حیوان بد

ناری نفس چونکه نور شود

سخنش وحی چون زبور شود

غیر حق چون نماند اندر وی

هرچه آید از او بود زان حی

بعد از آن گر طلب کند شهرت

رسدش چونکه یافت این نصرت

شهرت آن شاه را روا باشد

زانکه آن شهرت خدا باشد

 
 
 
sunny dark_mode