گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

اندرین ‌حجره‌ام ‌پس‌ از خور و خواب‌

نیست چیزی انیس غیرکتاب

مه اردی‌بهشت و لاله به باغ

من در اینجا چو لاله دل پر داغ

دستم آزاد و بسته است دلم

تن درست و شکسته است دلم

سوزد از تاب تب هماره تنم

گونی از آتش است پیرهنم

دهدم دردسر مدام عذاب

بس که بیگاه می‌پرم از خواب

چشم‌انداز من زگوشهٔ بام

ناف‌شهر ری است و شارع عام

های‌وهو‌یی که‌اندرین‌مأوی است

به خدا گر به محشرکبری است

پر الا لا وگیرودار و غلو

چون گه جنگ رستهٔ‌ اردو

بانگ گردونه‌های آب‌فشان

می‌دهند از غریو رعدنشان

لیک رعدی که بیخ گوش بود

بام تا شام در خروش بود

دم بدم رعد و برق ولوله است

متصل در اطاق زلزله است

من که بودم انیس خاموشی

بود با خلوتم هم‌آغوشی

از نسیمی که می‌وزید بدر

می‌پریدم ز خواب وقت سحر

دور از شهر و در میان گروه

خلوتی داشتم به دامن کوه

از ره کینه بخت وارون کار

بسترم را فکند در بازار

گفته‌ام در قصیده‌ای کم و بیش

شرح این‌های‌وهوی‌رازین پیش

نوک خیابان وسیع‌ترگشته

رفت و آمد سریع‌ترگشته

گشت گوشم کر از ترنک ترنک

مغزم آشفت ‌از این غریو و غرنک

روزی از روزهای فصل بهار

رعد و برقی عظیم بود به کار

هر زمان برق سخت جنبیدی

بر سر بام‌ها غرنبیدی

گرچه بد برق و تندری‌ نزدیک

گوش‌،‌بانگش نمی‌شنید ولیک

زان که گردونه‌های راهگذر

ره ببستی به غرش تندر

کرده در بیخ گوشم آماده

چرخ گردون هزار اراده‌

می‌رود خواب‌و می‌پرد هوشم

می کفدمغز و می‌درد گوشم