گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲

 

یوسف آخرزمان خرامان شدشکر و شهد مصر ارزان شد
لعل عرشی تو چو رو بنمودتن کی باشد که سنگ‌ها جان شد
تخته بند فراق تخت نشستتاج بر سر که چیست خاقان شد
عشق مهمان بس شگرف آمدخانه‌ها خرد بود ویران شد
پر و بال از جلال حق روییدقفس و مرغ و بیضه پران شد
بادلان خیره گشته کاین دل کوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۳۱

 

فتنه تا اندکی بود صعب استسهلش انگار تا فراوان شد
آبله تا یکی است درد کندچون همه تن گرفت آسان شد


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳

 

عشق از دل گذشت تا جان شد

جان هم از عشق تا که جانان شد

کارم از کار عشق سامان یافت

دردم از درد عشق درمان شد

ره بایمان خود نمی‌بردم

کفر زلف تو راه ایمان شد

هرکه چشم تو دید مست افتاد

و آنکه روی تو دید حیران شد

هر کجا بود خاطر جمعی

در غم زلف تو پریشان شد

از وصال تو فیض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی