گنجور

 
سنایی غزنوی
 

دل خریدار نیست جز غم را

آن بنشنیده ای که آدم را

عزِّ علمش سوی جنان آورد

دل عشقش به خاکدان آورد

چون ره علم رفت سلطان شد

چون ره دل گرفت عریان شد

چون همه لطفها بدید از حق

عشق جانش ندا شنید از حق

ای که ذاتت چو عقل فرزانه‌ست

عشق مگذار کو هم از خانه‌ست

زیرکی دیو و عاشقی آدم

این بمان تا بدان رسی دردم

عشق در پیش گیر و دل بگذار

که ز دل خیره بر نیاید کار

مرد را عشق تاجِ سر باشد

عشق بهتر ز هر هنر باشد

عاشقی بستهٔ خرد نبود

علّت عشق نیک و بد نبود

آدم از عشق اهبِطوُا منها

آمد اندر جهان جان تنها

عقل عزم اِحاطت وی کرد

غیرت عشق پای او پی کرد

برگزیده دو مرغ بهر دو کار

عقل طوطی و عشق بوتیمار

قدم عقل نقدِ حالی جوی

شعلهٔ عشق لاابالی گوی

باشهٔ عقل صعوه‌گیر بُوَد

کرکس عشق بازگیر بُوَد

در ره عشق ما همه طفلیم

عاشقان صافیند و ما ثفلیم

بالغ عقلها بسی یابی

بالغ عشق کم کسی یابی

در جهانی که عشق گوید راز

عقل باشد در آن جهان غمّاز

تا تو به مانده‌ای و عقل توباز

تو چو کبکی و عشق همچون باز

حق پژوهان که راه دل سپرند

عقل را لاشهٔ دبر شمرند

محدث از خلقت قدم که بُوَد

روز کور از سپیده‌دم که بُوَد

عشق را جان بلعجب داند

زانکه تفسیر شهد لب داند

صورت عشق پوست باشد پوست

عشق بی عین و شین و قاف نکوست

در ره عاشقی سلامت نیست

اضطرابست و استقامت نیست

صفتِ عاشقان ز من بشنو

ور نداری مرا برو به دو جو