گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷

 

صوفیان آمدند از چپ و راستدر به در کو به کو که باده کجاست
در صوفی دل‌ست و کویش جانباده صوفیان ز خم خداست
سر خم را گشاد ساقی و گفتالصلا هر کسی که عاشق ماست
این چنین باده و چنین مستیدر همه مذهبی حلال و رواست
توبه بشکن که در چنین مجلساز خطا توبه صد هزار خطاست
چون شکستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۷

 

عیب آنان مکن که پیش ملوکپشت خم می‌کنند و بالا راست
هر که را بر سماط بنشستیواجب آمد به خدمتش برخاست
چون مکافات فضل نتوان کردعذر بیچارگان بباید خواست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » کمان قضا

 

موشکی را بمهر، مادر گفتکه بسی گیر و دار در ره ماست
سوی انبار، چشم بسته مروکه نهان، فتنه‌ها به پیش و قفاست
تله و دام و بند بسیار استدهر بی‌باک و چرخ، بی‌پرواست
تله مانند خانه‌ایست نکودام، مانند گلشنی زیباست
ای بسا رهنما که راهزن استای بسا رنگ خوش، که جانفرساست
زاهنین میله، گردکان مربایکه چنین لقمه، خون دل، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵

 

به سرای سپنج مهمان رادل نهادن همیشگی نه رواست
زیر خاک اندرونت باید خفتگر چه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند؟که به گور اندرون شدن تنهاست
یار تو زیر خاک مور و مگسچشم بگشا، ببین: کنون پیداست
آن که زلفین و گیسویت پیراستگر چه دینار یا درمش بهاست
چون ترا دید زردگونه شدهسرد گردد دلش، نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵

 

هر چه دور از خرد همه بند استاین سخن مایهٔ خردمند است
کارها را بکشی کرد خردبر ره ناسزا نه خرسند است
دل مپیوند تا نشاید بودگرت پاداش ایچ پیوند است
وهم جانت مبر به جز توحیدکان دگر کیمیای دلبند است
سخت اندر نگر موحد باشکه سلب را بپا که افگنده است؟
گر خداوندی از نیاز مترسکه رهی مر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح میرابوالفتح فرزند سید الوزراء احمد بن حسن میمندی

 

من ندانم که عاشقی چه بلاستهر بلایی که هست عاشق راست
زرد و خمیده گشتم از غم عشقدو رخ لعلفام و قامت راست
کاشکی دل نبودیم که مرااینهمه درد و سختی از دل خاست
دل بود جای عشق و چون دل شدعشق را نیز جایگاه کجاست
دل من چون رعیتیست مطیععشق چون پادشاه کامرواست
برد و برد هر چه بیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۹

 

به خدائی که در ره عدلشبندگان را هزار آفت‌هاست
که مرا بی‌لقای خدمت اوزندگانی کثیف و نازیباست
که به دل پیش خدمتم دایمگرچه اندر میان مسافت‌هاست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

با تو نقشی که در تصور ماستبه زبان قلم نیاید راست
حاجت ما توئی چرا که ز دوستحاجتی به ز دوست نتوان خواست
ماه تا آفتاب روی تو دیداثر مهر در رخش پیداست
سخن باده با لبت بادستصفت مشک باخط تو خطاست
در چمن ذکر نارون می‌رفتقامتت گفت بر کشیدهٔ ماست
سرو آزاد پیش بالایتراستی را چو بندگان بر پاست
او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

عاشق تو شهید تیغ بلاست
سرکوی تو روضة الشهداست
جان پاکان نثار مقدم توست
در رهت جان پاک خاک بهاست
هست از نیست گفت و گوی محال
آن دهان هست لیک نیست نماست
به میانت که سر غیب آمد
نیست دانا کسی خدا داناست
بی تو عشاق را وجودی نیست
ذره بی آفتاب ناپیداست
عاشق تو به کس نگیرد انس
در میان هزار کس تنهاست
نظم جامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قطعات » شمارهٔ ۲۹

 

خوشنویسی چو عارض خوبان
سخنم را به خط خوب آراست
لیک در هر غزل به سهو قلم
گاه چیزی فزود و گاهی کاست
کردم اصلاح آن من از خط خویش
گر چه نامد چنانچه دل می خواست
هر چه او کرده بود با سخنم
با خط او قصور کردم راست


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳۸ - ره راست

 

تا شدم خویگر به رفتن راست
چرخ کجرو به کشتنم برخاست
راست نتوان سوی بلندی رفت
راستی مانع ترقی ماست
کوهرو بین که پشت خم دارد
گه ز چپ می‌رود گهی از راست
ذروهٔ عز دنیوی کوهی است
که همه نعمت اندر آن بالاست
زاد راهش دروغ و گربزی است
نردبانش فریب و مکر و دهاست
باید ار قصد برشدن داری
هر زمان اوفتاد و برپا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

غفلت از عاقبت عقوبت‌زاست

سیلی انجام بیخبر ز قفاست

از ستمگر چه ممکن است ادب

شعله را سر به جیب پا به هواست

موی مژگان ز هم نمی‌گذرد

پاس آداب شرط اهل حیاست

حیف رویی ‌که از می افروزد

عالمی غازه خواه رنگ حناست

دامن دل گرفته‌ایم همه

خون مستان به‌ گردن میناست

پی سپر سبزه بهار توام

شوخی از طینتم نیاید راست

تا ترم شرمسار پابوسم

چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

راه عشاق رو که آن ره ماست
بشنو این قول از حسینی راست
با مخالف روا نشدی به حجاز
به خطا می روی مرو که خطاست
تا خیالش به چشم ما بنشست
از نظر نقش غیر او برخاست
مطربا نغمه ای که ساقی ما
آمد و مجلس خوشی آراست
ما چنین مست و تو چنین مخمور
خود بگو جرم تست یا از ماست
نفسی کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

آن چنان مجلسی که جانم خواست
عشق جانان بهای ما آراست
آفتاب جمال رو بنمود
ما به او ، او به خود چنین پیداست
بحر و موج و حباب و جو آبند
ما ز ما جو که عین ما با ماست
ما و زاهد به هم کجا سازیم
عقل با عشق می نیاید راست
مبتلای بلای بالائیم
هر بلائی که هست زان بالاست
عقل بنشست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

نور او روشنی دیدهٔ ماست
نظری کن به چشم ما پیداست
روی او را به نور او بینند
چشم بیننده ای که او بیناست
وحده لاشریک له گفتم
آنکه عالم به نور خود آراست
بحر دل را کرانه نیست پدید
جان ما غرقهٔ چنین دریاست
عشق آمد به جای ما بنشست
مائی ما چه از میان برخاست
هرچه گفتند و هرچه می گویند
حضرت وحدتش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

موج بحریم و عین ما دریاست
بحر می داند آنکه او از ماست
جام و می ساقیم به هم آمیخت
مجلس عاشقانه ای آراست
صورت و معنئی به هم پیوست
عالمی از میانه خوش برخاست
سخن ما زر است و مروارید
هر که در گوش می کند زیباست
چشم ما نور او به او بیند
دیدهٔ ما به نور او بیناست
در جهان آن اوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

عقل گرچه رئیس این دل ماست
عشق شاه است و این رئیس گداست
عشق بر تخت دل نشسته به ذوق
این چنین پادشاه و تخت کجاست
جسم و جان هرچه هست آن ویست
ملک الملک و مالک دو سراست
بحر و موج و حباب و جو آبند
لاجرم هر چه باشد آن از ماست
بر سر کوی او کسی بنشست
که چو ما از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

پادشاهی چه بندگی خداست
بندگی کن که پادشاه گداست
از هوا بگذر و خدا را جو
هرچه غیر ازویست باد هواست
بر درش هر که خلوتی دارد
فارغ از خانقاه هر دو سراست
دُرد دردش دوای درد دلست
درد دل خوشتر از هزار دواست
آفتابست و ماه خوانندش
نظری کن که نور دیدهٔ ماست
در خرابات ساقی سر مست
سید ما و خادم فُقراست
دیگران در پناه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

نور چشمت در نظر پیداست
نظری کن ببین که او با ماست
نقش رویش خیال می بندم
دیدهٔ ما به دیدنش پیداست
آفتابست او و ما سایه
ما حبابیم و عین ما دریاست
مبتلای بلای بالائیم
خوش بلائی که عشق او بالاست
می جام بقا اگر نوشی
خانهٔ میفروش دار بقاست
دُرد درش مدام می نوشم
چه کنم دُرد درد صاف دواست
نعمت الله برای سرمستان
مجلس عاشقانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

عشق مستت و عقل مخمور است
عقل از ذوق عاشقان دور است
دیدهٔ مردم است از او روشن
نظری کن ببین که منظور است
نقد گنج وی است در دل ما
گنج ویران به کُنج ویران است
شد دو عالم به نور او روشن
روشن این چشم ما از آن نور است
ذره ذره چو نور می نگرم
آفتابی به ماه مستور است
زاهدار ذوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۱۳

 

گر سبوئی شکست یا جامی
حضرت عشق تا ابد ساقی است
چشم و گوش ار نماند باکی نیست
بصر و سمع دائما باقیست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۵

 

ای شده ملک و دین ز کلک تو راست
کلک تو کار ملک و دین آراست
دل صافیت مَطلع قَدَرست
کفِ کافیت مقتضای قضاست
همت تو محیط چون فلک است
نعمت تو بسیط همچو هواست
دست تو ابر و جود تو مَطَرست
لفظ تو دُرّ و طبع تو دریاست
عادت تو به فخر پیوسته است
سیرت و رسم تو ز عیب جداست
گر تفاخر بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۷ - وله ایضا

 

ای بزرگی که از میا من و تو
همه حاجات اهل فضل رواست
طبع تو آب و خاطرت آتش
حلم تو کوه و همّتت دریاست
تا سوی من ز جانب کرمت
التفاتی نرفته مدّتهاست
نظرت نیست سوی سفلگیان
زان که قصدت به عالم بالاست
گر به خدمت رسم و گر نرسم
یک زبانم پر از دعا و ثناست
مدد همّتی دریغ مدار
که یار من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳

 

حلقه زلف یار ، دام بلاست
دل درو بسته ایم عین خطاست
کار دل بهتر است کو شب و روز
در تماشا گه نسیم صباست
جان بر لب رسیده را بتر است
کز مقیمان آستان عناست
تا بُت من به دلبری بنشست
قلم عافیت زما برخاست
بارها گفتمش که کسوت عشق
برقد هر کسی نیاید راست
دست در خصل می کنی هش دار
مهره در ششدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

 

عشق از نام و از نشان یکتاست
بینشانی نشان مرد خداست
هر را از مقام بی رنگی
رنگی ز رنگ او پیداست
خلعت عشق نیست لایق عقل
کاین قبا بر قد دل آمد راست
دل چه و دین کدام و عقل کدام
عشق را دل کجا و صبر کجاست
بی بصیر را چه بهره از خورشید
در خور نور دیده بیناست
دل مرنجان ز هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی